به خودم ثابت کردم که از اون دسته آدمها نیستم که همه کاری را برای طرف مقابلم (در هر نوع رابطهای)
انجام بدم و وقتی هیچ بازخورد یا feedbackی از طرفم نمیگیرم، هنوز هم با همان شوق و ذوق به رابطه
ادامه بدهم . یک چیزی تو مایههای عشق لیلی و مجنون.
من آدمی هستم که منتظر بازخوردم. نمیخوام رابطهی یکطرفه داشته باشم. نه که نخواهما، نمیتونم.
نه اینکه وقتی بازخوردی از طرف نمیبینیم شاکی بشم و دعوا راه بیندازم و از این جور کارها. نه. چیز
دیگه ای رو در خودم کشف کردم.
یک قسمت زیادی از جذابیت طرف، به اینه که طرف مقابلم چهقدر به من کشش داره. واضحتر بگم. وقتی
از کسی خیلی خوشم میآد و باهاش میگم و میخندم و برای بیرون رفتن باهاش قرار میذارم اون ممکنه،
آنچنان کششی به من نشون نده. خیلی ناخودآگاه تجربه کردم که در این حالت، انگار یک چیزی اتفاق
میافته و من میفهمم که «حالا که خوب فکر میکنم، میبینم که از این آدم خیلی هم خوشم نمیآید.»
شاید یه سازوکار دفاعی روانی باشه، که کمکم میکنه تا به این روابط یکطرفه وارد نشم. نمیدونم که
دقیقاً چیه، ولی چیز خوییه.
روابط یکطرفه دو جور مورد بررسی قرار میگیرند: اگر از بیرون گود نگاه کنی، «احمقانه» و اگر از درون گود
نگاه کنی، «ناجوانمردانه» به نظر میرسند.
+
نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 8:3  توسط یک جوان
|