خجالت میکشد بگوید ناراحته به خاطر یک رفتاری، میگه «حس میکنم حالم بده». بعد میگویی «خُب دلیلش
چیه؟» میگوید «حسه دیگه. دلیل نداره که.»
حسهای ما دلیل ندارند؟
به نظرم خیلی از حسهایی که ما باهاشون روبهرو میشویم، «پیشزمینه» دارند. شاید واژه «دلیل» یک حس
عقل و منطقی را به ما بدهد و نخواهیم عقل و منطق را با حس ارتباط بدیم. ولی واژه «پیشزمینه» این مشکل
را ندارد.
حسهای ما پیشزمینه دارند. کسی حرفی زده و ما، شاید خیلی احمقانه، حس کردیم که منظور این آدم این
بوده که «فلانی، تو اصولاً آدم بیعرضهای هستی». بعد طرف متوجه میشه که شما ناراحتید و هی میخواد دلیل
ناراحتی شما رو پیدا کنه. ولی شما فقط ميگید «یه حس بدی دارم.» یعنی خجالت ميکشید بگیید که چرا این
حس را دارید. میترسید احمق به نظر بیایید.
من بارها در این موقعیت قرار گرفتم و سعی کردهم پیشزمینهی حس های بدم رو دقیقاً شناسایی کنم. بیشتر
اوقات هم موفق بودم.ولی شاید خیلی از همون وقتا، روم نمیشه به کسی که این حس بد رو در من ایجاد کرده،
بگم که «این حس بد را تو با فلان کارِ اون روزت در من ایجاد کردی.» میترسم به احساس بدم بخنده.
بعضی وقتا هم آدم میخواد به طرف مقابل بگه «بیا ببین این حس بدت از کجا ایجاد شده، درستش کنیم.»،
«سوء تفاهم شده بابا» (سوء تفاهم، موضوع مورد علاقهی آقایونه و حول و حوش این موضوع، مانورهای فراوانی
میدهند.) ولی طرف گوشش بدهکار نیست. مثل وضعیتیست که تو حس میکنی میتونی کسی را از مرگ
نجات بدی ولی بقیه فقط به تو زل میزنند و میگویند «شوخی میکنی؟! تو؟!»
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 12:17  توسط یک جوان
|