تبليغاتX
یادداشتهای یک جوان ترشیده
افکار پراکنده یک موجود منسجم از همه چيزو همه جا
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


یادداشتهای یک جوان ترشیده







:Powered By
BLOGFA.COM






WwW.Template-Ir.Tk




یاد بگیرید كه زياد حرف نزنيد. مخصوصا در ابتداي رابطه كه تنتون گرمه . اين چرند‌یاتي كه ابتداي رابطه

براي شكستن يخ طرف مقابل مي‌گيد فقط براي خودتون جالبه. علائق عجيب و غريبي كه دقيقا هنگام

 حرف زدن كشفش مي‌كنيد: دختره كه تاحالا حتي يك مسابقه فوتبال رو هم كامل نديده..........


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 9:49  توسط یک جوان  | 


در يک رابطه هيچ‌وقت خودتونو صفر نشون نديد! در بین دوستان و روابط به اصطلاح عاشقانشون خیلی

دیدم كه طرفهاي رابطه وقتي حسابی سر كيفند و احساس آدم‌هاي "خوشحال" رو دارند..، دلشون

ميخواد یه چيزي به طرفشون بگند تا اون خوشش بياد. اونها معمولا در كمال حماقت مي‌گويند: «تو

اولين عشق زندگي من هستي

اين‌روزا تقريبا همه مي‌دونند (غير ازاونهایی كه رسما در تيمارستان پرونده دارند) كه نميشه يك نفر تا

سن بيست ــ سي سالگي برسه و رابطه‌اي نداشته باشه. در واقع شما با گفتن اين جمله معروف و

مهوع كه: «تو اولين نفري هستي كه عاشقش شدم» به اون ميگيد كه: «من به تو دروغ ميگم تا مقبول

تو بشم، تا تو منو بپذيري..تا منو ترك نكني!!!» و با اين حرفها نيازتون رو واسش اشكار مي‌كنيد و به تبع

ميل اونو به خودتون كم مي‌كنيد.

شما با اين كار از خودتون يك موجود آماده فتح شدن مي‌سازيد. مثل حيووني كه در قفسه و صاحبش هر

وقت بخود اونو آزاد ميكنه، غذا ميده و يا مي‌كشدش! شما همون حيوان مي‌شيد و طرفتون: صاحب شما!

اما اگر خودتون را آدم صفر و بي‌تجربه‌اي نشان ندهيد، خودتان را از موضع مفعول به يك آدم مختار و فاعل

تبديل مي‌كنيد برای اون آدم سخت فتحی میشید که برای مدتی با اوست و ممکنه فردا نباشه،همونطور

که حالا برای اون نفر قبلی نیست!

يك توصيه‌اي هم دارم برای کسانی كه قصد دارند براي اولين بار رابطه‌اي را شروع كنند: حتي اگر طرفتون  

آدم اولي هم باشه كه وارد زندگي عاطفيتون میشه، دروغ بگيد! و بگوئيد كه تو اولين نيستي، اما

اميدوارم آخرين نفر باشي!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 15:1  توسط یک جوان  | 


مدتیه رویه وبلاگ نویسی ما شدیدا تغییر کرده و از حال و هوای گذشته و یادداشتهای شخصی کاملا

خارج شده به همین جهت امروز قصد دارم یکی از ترفندهای پیچوندن خدمت مقدس سربازی رو که خودم

آزمایشش کردم را به شما خوانندگان محترم آموزش بدم..باشد که توانسته باشیم گامی بلند در جهت

اعتلای آرمانهای مقدس  ج ا ا برداشته باشیم......

عارضم خدمتتون که ما از سال ۱۳۸۰ افتادیم دنبال کارای معافی سربازی ببینیم چه جوری میشه این

خدمت مقدس و اهورایی رو بپیچونیم!یعنی اصولا همه میدونن که سربازی بهترین دوران زندگی یک مرد

به شمار میره.... و همه پسر ها از توی گهواره مشتاقانه در انتظار یافتن اون دوستای بسیار مفیدی

هستند که پیدا کردنشون در دوران سربازی نوید داده شده و همانا پاداشیست برای نیکوکاران.....!

روایات متواتری هست که در سربازی جوی هایی از شیر و عسل جاریست و سایه سار درختانش

گسترده و بوی جوراب همرزمان پراکنده و عناصر ذکور مملکت همه نتراشیده و کثیف گرد هم آمده و یک

نفر را حوری بهشتی نامیده و مینمایند...و کلهم اجمعین!

از این رو،از وقتی که انسان گواهینامه رانندگیشو میگیره در فکر اینه که کارت معافی یا پایان خدمتشم

بگیره و این امر مهم از فرایند تغییر رنگ مو از شرابی به شکلاتی هم سخت تره و گاهی منجر به ترکیدن

اعصاب فرزندان انقلاب خواهد شد!

در تاریخ مشاهده شده که افرادی خودشون رو از طبقه شصتادم به پایین پرتاب کردند یا توی کمیسیون

پزشکی ایجاد اغتشاش کردند و توی گوش دکترها زدند تا ثابت کنند دیوانه اند و البته آخر سر هم نه تنها

معاف نشدند بلکه رسما دیوانه شدند!

خلاصه ما رفتیم دنبال پرونده سازیهای گوناگون و اینا که بگیم ما علیل و ذلیلیم و متاسفانه نمیتونیم در

این دوره ی دو سالانه ی شاد و مفرح سربازی شرکت کنیم.از همین رو،حدود صد مرتبه کوبیدیم رفتیم این

ساختمون نظام وظیفه هی برگشتیم!شما میتونید تصور کنید که هی بهار میشه تابستون میشه برف

میاد و من همچنان داشتم ادامه میدادم!

در این فرایند طاقت فرسا،دهن ما رسما صاف شد!چه جاهایی که ما نرفتیم و چه جنگولک بازیها که در

نیاوردیم و چه شبها که از ترس کمیسیون فردا صبحش دلمون درد گرفت و نخوابیدیم و چه تحقیر ها که

نشدیم!البته در این مهم عیال گرامی اون زمان و سایر دوستان هم کمکهای شایان توجهی مینمودند از

جمله در یکی از مراحل پرونده سازی که نیاز به حضور یکی از اعضای خانواده الزامی بود عیال مربوطه

حضور بهم رسانیده و خودشون رو به جای خواهر من جا زدند و البته از اینجای قضیه معلوم میشه که

خانواده هم تقریبا در سانسور خبری قرار داشتند!برای تکمیل شدن تصورات ذهنی شما میتونین منو

عیال رو فرض کنید که در لباس مبدل در نقش خواهر من ظاهر شده بودند و ما قبل از رسیدن نوبتمون

دوتایی نشسته بودیم از خواهر و برادر های همدیگه صحبت میکردیم و هرهر و کرکر راه انداخته بودیم اون

وسط و منشی بد اخلاق نکبت پول پرستشون در حیرت بود که آیا ما چند نفریم که اینقدر زیادیم و خدا به

مادر مشترکمون صبر عطا بنمایه و این صحبتا!

خلاصه با هر دوز و کلکی بود ما تا دم در معافی رفتیم...4 تا کمیسیون رفتیم و هر 4 تا تایید کردند که ما

لیاقت سربازی رفتن رو نداریم و گروهبان مارو نطلبیده و خودش باید بطلبه تا بشه و ما در اوج شادی و

خوشحالی غوطه ور بودیم که ناگهان در لحظه آخر یکی از این دکتر ها همه چیز رو بهم زد و ما رو کلا از

هستی ساقط کرد و این بدین معنی بود که ما 2 سال باید میرفتیم سربازی اونم با یه اتیکت..!شکست

وحشتناکی بود،میگم طرف از عرش به فرش رسید،حکایت منه.......! و بدین ترتیب شد که با این ترفندها

هم نتیجه ای حاصل نشد  و این توفیق نصیبمون شد که دو سال آزگار از خاک این مرز وبوم دفاع کنیم

خلاصه اینکه دلبندان ذکور توصیه من به شما اینه که سعی کنید همیشه صداقت رو ره توشه زندگیتون

قرار که هیچ چیز بالاتر از پاکی و صداقت نیست

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 12:16  توسط یک جوان  |