تبليغاتX
یادداشتهای یک جوان ترشیده
افکار پراکنده یک موجود منسجم از همه چيزو همه جا
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


یادداشتهای یک جوان ترشیده







:Powered By
BLOGFA.COM






WwW.Template-Ir.Tk




عرض شود که ما دیشب عروسی یک از اقوام بودیم بعد این مراسم به قدری مهیج بود که من الان هنوز
 
در جو عروسی هستم!.اول از همه که خب توی باغ بود و زن و مرد جدا و از این بی مزه بازی ها!بعد روی
 
کارت عروسی هم 2 تا علامت زده بودند که من در این بیست و پنج شش بهاری که از خداوند متعال
 
گرفتم فقط توی موزه ها دیده بودم که البته 2 تا عکس دوربین فیلمبرداری و عکاسی بود و علامت ورود
 
ممنوع زده بودند روش!!روی کارت هم یه کهنه یخ زده بود که روش شبنم چکیده بود!من اول که کارتو دیدم
 
فکر کردم گردهمایی بزرگداشت شیخ بهایی باید باشه!..بعد از اونجایی که ما نسبت به پارسال قالب بر
 
۱0 کیلو کم شدیم کمر شلوارمون عملا به جایی بند نمیشد این بود که صبح عروسی وایساده بودم
 
جلوی خیاط و طرف واسم شلوارمو تنگ میکرد چون اصولا خرید مجدد کت و سلواری که سالی یک بار هم
 
به زور استعمال میشه خریت محض محسوب میشود!

..خلاصه ما در بدو ورود از بس مرد سیبیل کلفت و کچل دیدیم خوشحال شدیم که واقعا دوربین نیاوردیم
 
چون واقعا لازممون میشد!بعدم اومدیم بتمرگیم سر جامون که این طناف دارمون زرت رفت توی لیوان
 
شربت!بعد رفتیم از سر یه میزی که یه سری خان و خان زاده(قدیما که عدالت محوری نبوده!!) نشسته
 
بودند دستمال آوردیم و مقداری از وقت با ارزشمونو صرف خشک کردن کراوات گرامیمون کردیم!..بعد
 
دستام همه نوچ شده بود به این یارو که اونجا هی میوه اینا میاورد گفتم آب بیاره بعد به پسر خالم گفتم
 
آب بریزه روی دستم من دستامو بشورم!!عین عهد بوق چلک چلک آب میچکید کف سالن صدای مناسب
 
ایجاد میکرد!..البته ما قبلا به بچه ها که رفته بودیم سینما یه بار همین کارو کف سینما انجام داده بودیم
 
این بود که اصلا دلهره ای از اون صدای دلنشینی که در اثر برخورد قطرات آب با زمین ایجاد میشه
 
نداشتیم!
 
مسله مهم اینجاست که کلیه عوامل ذکور که میان عروسی غالبا به اجبار میان چون اصولا حداکثر حال و
 
حول این مدل عروسی ها مال شامه و تا موقعی که بوی دود و شمع نیاد احساسات 5 گانه کسی کار
 
نمیکنه!تازه یه چیزی هم میبندن عین افسار به گردن آدم که تنفس رو هم مختل میکنه چه برسه به اینکه
 
خون بتونه به مغز انسان برسه!
 
خلاصه دیگه هر چی توی موبایل سایرین بود به موبایل من انتقال یافت و هرچی توی من بود رفت توی
 
اونا و دیگه عملا هیچ فعالیت خداپسندانه ای نمیشد انجام داد!
 
توی این هاگیر واگیر یه پیرمردی رو به زور زا به راه کرده بودند آورده بودنش عروسی که عملا فاصله
 
چندانی با دیار باقی نداشت!بیچاره اصلا با هویت وجودی خودشم مشکل داشت هی از همراهش سوال
 
میکرد من کیم اینجا کجاست بعد به زور زیر بغلشو گرفته بودند ملتو بهش معرفی میکردند!! این بیچاره
 
هم همه رو به شکل عزراییل میدید به همه با رعب و وحشت نگاه میکرد!یکی نبود بگه آخه مرد حسابی
 
این پیرمرد این موقع از خواب صبحگاهیش بیدار میشه اونوقت شما برش داشتین آوردینش اینجا چیکار؟!
 
کشون کشون توی باغ این روحه رو حرکتش میدادن که حضار سرگرم بشن!..یه بچه هه هم بود که از
 
اداره گاز اومده بود میخواست فرهنگ دوگانه سوزی رو توسعه ببخشه هی همه رو گاز میگرفت!خدا رو
 
شکر به ما نزدیک نشد مگه نه بعید نبود که با این قد نیم وجبیش بیاد مارو گار بگیره رسما ناقص کنه
 
دیگه!(از توضیحات اضافه معذورم)

یه ارکستر هم داشتن که گویا مدتی رو در غار مشغول استراحت بوده و احیانا بویی از پیشرفت فرهنگ و
 
هنر نبرده بود چون نهایت هنرنماییش شغال باغ بالا بود و قشنگ تر از پریا که تنها نباید بره توی کوچه و
 
دیگه اندشم پیرهنت بهت میاد!!
 
از اون طرف آخرای مجلس دیگه گفتن مثل اینکه توی زنونه هم رکود ایجاد شده و از ما دعوت شد بریم اون
 
تو!...از در که وارد شدیم تا اومدیم ببینیم کی به کیه و کی چی پوشیده و نکنه یه موقع کسی لباس
 
تکراری پوشیده باشه و اینا مامانمون اومد مارو خفت کرد برد دم یه عالمه پیرزن که به من معرفیشون کنه!
 
هی همشون گفتن وای و ووی و ایشالا عروسی تو بشه و از این لعن و نفرین ها هی تحویل ما دادن!
 
بعدم تا ما اومدیم رومونو برگردونیم ببینیم کی به کیه چراغای باغو خاموش کردند گفتن برید خونه هاتون!
 
البته توی همون تاریکی ها هم من چشمم به یه خانومه افتاد که شبیه لوستر بود!یعنی روی لباسش
 
آویز چراغای خونه ی ما چسبیده بود!نمیدونم چرا همچینی بود این بیچاره
 
خلاصه اینقده جاتون خالی بود که نگو!
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 12:54  توسط یک جوان  |