بالاخره ارتحال هالیدی هم تموم شد و ما مجددا به سر کار بازگشتیم.
تعطیلات که به ما حسابی خوش گذشت چند روزی رو به سفر به همدان و
سنندج اختصاص دادیم و ما بقیشو در منزل به سر بردیم .
در یکی از همین روزهایی که در تهران بودم و همه اهل خانه شمال تشریف داشتن
دم دمای صبح بود که موبایلم زنگ خورد،اون ورخط طرف بیحوصله به
نظرمیرسید دختر خانمی بود که چند ماهیست به عنوان یک دوست گاهی باهام
دردو دل میکنه و منم به عنوان مشاور تا جایی که از دستم بر میاد کمک و راهنماییش
میکنم.
از زمین و زمان مینالید و مدام نق میزد. میگفت: «فکر میکنم این روزها بدجوری
دارم وقتم رو تلف میکنم. اصلن روزهای خوبی نیست.» توی حرفهاش حس
کردم دلش میخواهد من را ببیند. گفتم: «میخوای بیا اینجا حرف بزنیم، ببینم
چته؟» خندید و پرسید: «خونهای مگه؟ عیبی نداره؟» گفتم: «اره و کار خاصی ندارم.
رابطهی عجیبی داریم. ۵ سال از من کوچکتر است و فکر میکنم بخشی از شخصیت
من و خواندهها و نوشتههایم جذبش کرده. میداند تا به حال چندتا دوستدختر
داشتهام و گهگداری هم در موردشان کنجکاوی کرده و راستش را گفتهام.میگوید:
«گاهی وقتها از حرفهات ناراحت میشم، اما یه خوبی داری که به آدم دروغ
نمیگی.»
رابطهمان عاشقانه نیست ، با پسری همسن خودش دوست است.خودش میگوید
هنوز با کسی ارتباط غیر شرعی نداشته و این مسئله برایاش درگیری ذهنی ایجاد
کرده. پسره انگار دیوانهوار عاشقاش است، اما حس او به پسر به قول خودش این
گونه است: «دوستاش دارم، اما نه که فکر کنی اون طوری عاشقاش باشم. پسر
خیلی خوبیه اما بچه است.»
اونروز که اومده بود دوستش چند بار زنگ زد و اون گوشیاش را جواب نداد.
پرسیدم: «چرا؟» گفت: «حوصلهاش رو ندارم الان. میپرسه کجایی.» دوباره پرسیدم:
«خب چرا نمیگی کجایی؟» اول طفره رفت و بعد گفت: «درک نمیکنه. حسودی
میکنه. بعدش هم متنفرم از اینکه یکی دائم چکم کنه.»
نمیدونم باید با این رابطه چه کنم. نمیدونم از این رابطه چی میخواد .
نمیدونم باید چه کنم. شاید باید دیگر نیبنمش، بهخصوص در چنین شرایطی. فکر
میکنم نباید بیش از این پیش بروم. نمیخواهم تصویری که از من در ذهن ساخته
خراب شود. و البته این فکر همیشه همراهم هست که: «شاید من کسی هستم
که فقط دوست دارد به او اعتماد کند و حرفهایاش را بشنود.» دارم با او بازی
میکنم؟ نمیدانم. نمیخواهم که این طور باشد.به من گفت: «نمیدونم چه کاری
درسته چه کاری غلط. حسابی قاطی کردم. گیج شدم.» میخواستم بگویم: «من
بیشتر از تو گیجم.» اما گفتم: «به خودت زمان بده...