تبليغاتX
یادداشتهای یک جوان ترشیده
افکار پراکنده یک موجود منسجم از همه چيزو همه جا
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


یادداشتهای یک جوان ترشیده







:Powered By
BLOGFA.COM






WwW.Template-Ir.Tk




نویسنده‌ی وبلاگی ، در کامنت‌های نوشته‌ی قبلی برایم نوشته بود که:
شما جماعت که 4 تا بازدید کننده دارین کسر شانتونه به یه وبلاگ که
 
تازه راه افتاده سر بزنین و نظر بدین‌!؟
واقعیت‌اش این است که چندتا نکته به نظرم می‌آید:
 
1.هر وبلاگی که بازدیدکننده‌ی زیادی دارد، لزوماً وبلاگ خوبی نیست. پس نگران تعداد
 
بازدید‌کننده‌هایتان نباشید. مثلاً یک کتابی که 50 بار تجدید چاپ می‌شود هم لزوماً
 
کتاب خوبی نیست. عامه‌پسند است شاید.
 
وبلاگ‌هایی که بازدیدکننده‌ی زیادی دارند، بیش‌تر از این‌که «خوب‌» باشند، «جذاب‌»
 
هستند. آدم‌ها را با نوشته‌هایشان جذب می‌کنند. موضوع به همین سادگی‌ست.
 
آدمهایی که وب‌لاگ می‌خونند، نیازهای مختلفی را با این «خواندن‌»شان برآورده
 
می‌کنند. یکی وبلاگ می‌خواند که «آموزش ببیند». یکی می‌خواهد «سرگرم شود».
 
یکی وبلاگ جنسی می‌خواند که «تحریک شود» و ... . آدم باید بداند که اگر دنبال
 
خواننده است، دنبال چه طیفی از خواننده است. شاید این‌طوری بهتر بتواند کاری کند
 
که «جذاب‌ باشد».
 
2.به طور معمول این‌طور است که آدم می‌نویسد تا خوانده شود. من به شخصه یادم
 
نمیاد که هیچ‌وقت نگران تعداد بازدیدکننده‌هام بوده باشم. انکار نمی‌کنم که روزی که
 
تعداد بازدیدکننده‌هایم از 50 60 تا به 500 600 تا رسید، ذوق‌زده شدم.
 
ولی برای به‌دست آوردن بازدیدکننده، خیلی «تلاش ملموسی» نکرده‌ام. شاید سعی
 
کرده باشم که خوب بنویسم و کم غلط و جذاب و ... ولی هیچ‌وقت یادم نمیآد رفته
 
باشم در وبلاگی کامنتی گذاشته باشم به این مضمون که «وب خوبی داری، به من
 
هم سر بزن» -
 
 
3.بازدیدکنندگان محترم، لزوماً قرار نیست که کامنت بگذارند. مثلاً پست‌های وبلاگ
 
خودم رو نگاه می‌کنم. به‌طور میانگین، شاید هر پست 10 تا کامنت داشته باشه
 
آن 1000 تا خواننده‌ی دیگه پس چه کار می‌کنند؟! من باید از دست‌شون ناراحت باشم
 
که چرا کامنت نمی‌گذارند؟
 
خب شاید دوست ندارند، شاید چیزی به نظرشون نمی‌رسد، شاید نوشته‌ی من
 
ارزش نظر دادن ندارد، شاید خسته‌اند، شاید حسش رو ندارند،و......پس می‌بینید
 
چه‌قدر موضوعات ساده، ابعاد پیچیده‌ای دارند؟!
 
4.یک وقت‌هایی آدم فکر مي‌کنه که بهترین وبلاگ‌نویس دنیاست، ولی بازدیدکننده
 
ندارد. همه‌ی ما زمانهایی از زندگی‌مان را در اشتباه به سر مي‌بریم
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 18:39  توسط یک جوان  | 


یک زن هرگز نباید وقت آزاد داشته باشد ، باید دائم کار کند ، وگرنه به محض

 

اینکه بیکار شد به عشق فکر میکند.

 

گاهی فکر میکنم اگه آدم از هرکسی به اندازه خودش توقع داشته باشه دنیا

 

به کامش شیرینتره . از پدر و مادر به اندازه نقششون و تا حدی مشاور و راهنما و

 

دلسوز .از همسر و دوست و رئیس و مدیر و...الی آخر.

 

دختر خانومی که مستحضر حضورتان هست دیشب تماس گرفته بود در مورد

 

رابطه با دوست پسرش صحبت میکرد و همیشه از این موضوع گله داره که

 

هروقت در مواقع بیماری و یا بروز یه مشکل از دید خودش بزرگ به دوست پسرش

 

مراجعه میکنه نه تنها نمیتونه آرومش کنه بلکه سبب اختلاف و درگیری بین

 

خودشون هم میشه.

 

تفاوت دنیای ما مردها و شما خانومها گاهی اونقدر زیاد و خنده دار که هرکدوم از

 

ما با تمسخر میتونیم بگیم چطور طرفمون یه سری از چیزهای ساده رو نمیفهمه و

 

درک نمیکنه؟!

 

آدم ها به کسانی که دوستشون دارن چیزهائی رو میدن که در حالت متقابل اونو

 

خواستارن . مثلا" بسیاری از مردها تو بروز مشکل و یا مریضی احتیاج به آرامش

 

،تمرکز، و استراحت روحی و جسمی شاید از یک تا چند ساعت ( یه نمونه کاملن

 

نزدیک ِ خودم تا یکی دو روز ) دارن . و خوب میشه گفت در حالت متقابل بسیاری

 

از دخترها احتیاج به مراقبت ، توجّه بیشتر ، حمایت کلامی ،گوش دادن به حرفها

 

بدون تخریب شخصیت و بی اهمیّت شمردن اون ،و در نهایت ابراز علاقه و یا تکرر

 

در دفعات زنگ زدن و جویای حال و وضعیت عمومی رو دارن.و خوب وقتی یه

 

مشکلی پیش میاد هرکدوم به شیوه خودشون سعی میکنن به طرفشون کمک

 

کنن و نتیجه اش این میشه که طرف مقابل متهم به عدم درک میشه.

 

چه خوبه قبل از هرچیزی طرفتون رو بشناسین و همیشه یادتون باشه اون شخص

 

امکان داره با دوست قبلیتون ، همسر سابقتون ، همسران دوستاتون زمین تا

 

آسمون فرق داشته باشه .امّا مهم اینه که در حال حاضر شما توی همین رابطه

 

هستین و خواه ناخواه اون شخص ویژگی هائی داشته که شمارو به هم مربوط

 

کرده.به قول یه بنده خدایی مگه ما تو زندگی چقدر پول میگیریم که همش باید

 

همو درک کنیم.امّا به نظرم حتی اگه پولی هم نگیریم درک طرف مقابل سبب

 

میشه دنیا به کام خودمون بشه. چون عمرا" زنی فراموش کنه بی مهری طرفشو

 

در فلان مشکل و این قابلیت رو داره در هنگام بروز هر مشکل اونو بارها و بارها با

 

پتک بکوبه تو سرتون و تازه دستتون بیاد دنیا دست کیه؟

  

اینهایی رو که گفتم صرفا نظر شخصی بنده است لذا هرگونه انتقاد و بسته

 

پیشنهادی با کمال میل پذیرفته میشود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 17:9  توسط یک جوان  | 


بالاخره ارتحال هالیدی هم تموم شد و ما مجددا به سر کار بازگشتیم.
 
تعطیلات که به ما حسابی خوش گذشت چند روزی رو به سفر به همدان و
 
سنندج اختصاص دادیم و ما بقیشو در منزل به سر بردیم .
 
در یکی از همین روزهایی که در تهران بودم و همه اهل خانه شمال تشریف داشتن
 
دم دمای صبح بود که موبایلم زنگ خورد،اون ورخط طرف بی‌حوصله به
 
نظرمی‌رسید دختر خانمی بود که چند ماهیست به عنوان یک دوست گاهی باهام
 
دردو دل میکنه و منم به عنوان مشاور تا جایی که از دستم بر میاد کمک و راهنماییش
 
میکنم.
 
از زمین و زمان مینالید و مدام نق می‌زد. می‌گفت: «فکر می‌کنم این روزها بدجوری
 
دارم وقتم رو تلف می‌کنم. اصلن روزهای خوبی نیست.» توی حرف‌هاش حس
 
کردم دلش می‌خواهد من را ببیند. گفتم: «می‌خوای بیا اینجا حرف بزنیم، ببینم
 
چته؟» خندید و پرسید: «خونه‌ای مگه؟ عیبی نداره؟» گفتم: «اره و کار خاصی ندارم.

رابطه‌ی عجیبی داریم. ۵ سال از من کوچک‌تر است و فکر می‌کنم بخشی از شخصیت
 
من و خوانده‌ها و نوشته‌هایم جذبش کرده. می‌داند تا به حال چندتا دوست‌دختر
 
داشته‌ام و گه‌گداری هم در موردشان کنجکاوی کرده و راستش را گفته‌ام.می‌گوید:
 
«گاهی وقت‌ها از حرف‌هات ناراحت می‌شم، اما یه خوبی داری که به آدم دروغ
 
نمیگی.»

رابطه‌مان عاشقانه نیست ، با پسری هم‌سن خودش دوست است.خودش می‌گوید

هنوز با کسی ارتباط غیر شرعی نداشته و این مسئله برای‌اش درگیری ذهنی ایجاد

کرده. پسره انگار دیوانه‌وار عاشق‌اش است، اما حس او به پسر به قول خودش این

گونه است: «دوست‌اش دارم، اما نه که فکر کنی اون طوری عاشق‌اش باشم. پسر

خیلی خوبیه اما بچه‌ است.»

اونروز که اومده بود دوستش چند بار زنگ زد و اون گوشی‌اش را جواب نداد.

پرسیدم: «چرا؟» گفت: «حوصله‌اش رو ندارم الان. می‌پرسه کجایی.» دوباره پرسیدم:

«خب چرا نمی‌گی کجایی؟» اول طفره رفت و بعد گفت: «درک نمی‌کنه. حسودی

می‌کنه. بعدش هم متنفرم از این‌که یکی دائم چکم کنه.»

نمی‌دونم باید با این رابطه چه کنم. نمی‌دونم از این رابطه چی می‌خواد
 .

نمی‌دونم باید چه کنم. شاید باید دیگر نیبنمش، به‌خصوص در چنین شرایطی. فکر

می‌کنم نباید بیش از این پیش بروم. نمی‌خواهم تصویری که از من در ذهن ساخته

خراب شود. و البته این فکر همیشه همراهم هست که: «شاید من کسی هستم

که فقط دوست دارد به او اعتماد کند و حرف‌های‌اش را بشنود.» دارم با او بازی

می‌کنم؟ نمی‌دانم. نمی‌خواهم که این طور باشد.به من گفت: «نمی‌دونم چه کاری

درسته چه کاری غلط. حسابی قاطی کردم. گیج شدم.» می‌خواستم بگویم: «من

بیش‌تر از تو گیجم.» اما گفتم: «به خودت زمان بده...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 15:3  توسط یک جوان  |