اگه بخوام زندگیم از نظر خودم رو تصویر کنم یه چیزی می شه تو این مایه ها که از دایو یه استخر خالی
می رم بالا. یه نگاهی به پایین که کف سیمانی استخره میندازم. بعد یه لبخند رضایتمندانه میزنم و
شیرجه میرم. زاتارپ می خورم اون کف له و لورده می شم ومغزم میاد تو دهنم. اما با لبخندی بر لب
پا میشم. دوباره میرم بالای دایو و همه این پروسه از نو. پروسه متناوبی که از درون خودم که زندگیش
می کنم، هیچچیش عجیب نیست و بهش تا آخر ادامه خواهم داد. اما گاهی که از بیرون نگاش می
کنم..حقیقتا مزحک تر از اون نمی تونم چیزی رو تصور کنم. 
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 17:48  توسط یک جوان
|