ایضا از نوشته های پر از چس ناله ی خودم بدم میاد ، یکی از دلیل هایی هم که
ننوشتم این مدت همین بوده . حرفی جز لعنت و نفرین یه این مردم و دنیا و مافیها
نداشتم ، این چیزا هم که جدید نیست و نوشتن و ثبت کردن و خوندن نداره چون
کسی نه به دادت میرسه و نه کاری از دستشون برمیاد . اتفاق ِ خاصی هم نییفتاده
برای نوشتن، همچنان فقط پشت میز نشسته ام کار مکینم و میخورمو میخوابم و
حسابی چاق شده ام و این شکم حاج آقایی به سرعت در حال حرکت رو به
جلوست...هر چند احتمالش خیلی ضعیفه ولی یادم باشه اگه یه وقت یه بچه ای نوه
ای یا همچین چیزایی داشتم و به هیکلشون مینازیدن حتمن این روزام رو یادم بیاد و
نصیحتشون بکنم که اره،منم یه زمانی هیکل ام توپ بودو رو فرم بودم اینقد که حتی
نمیتونستم تصور کنم که روزی شکم بیارم ، یعنی هرچی به شکم ِ نگاه میکردم
میدیدم اصلن نمیشه هیچ رقمه من شکم بیارم و حالا برای یک کیلو وزن کم کردن و
یه سانت شکم آب کردن صد جامو جر میدم و پاره میکنم و دریغ از یه تکون که این
هیکل بخوره ! آرزو به دل موندم یه روز مثل قدیما یه تیشرت ِ تنگ بپوشم و این شکم
تابلو بازی در نیاره ... 