تبليغاتX
یادداشتهای یک جوان ترشیده
افکار پراکنده یک موجود منسجم از همه چيزو همه جا
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


یادداشتهای یک جوان ترشیده







:Powered By
BLOGFA.COM






WwW.Template-Ir.Tk




اگه آدم بدونه دلش چه مرگشه و چی می‌خواد باز یه چیزی.لااقل می شینه به خودش می‌گه که نمی‌شه

الان. حالا صبر کن شاید سال بعد. شاید هفته بعدیه قولی به دل خودش می‌ده بعد یه ذره آروم می‌شه

اما امون از وقتی که دل صاب مرده ندونه که چی‌بخواد و بهونه هیچی رو بگیرهاولش فکر می‌کنه

گرسنه‌است. میره یه چیزی کوفت می‌کنه. یه ساعت خوبه اما بعدش می‌بینه که چرا دوباره پس

گرسنه‌است.....بعد می‌گه خوب لابد سیگار بعد از غذاست. یادش هم میره که اصلا سیگاری نیست.

اون‌هم فایده نداره. زیر درخت خوابیدن و ادعای آدم های خوشحال از بهار رو در آوردن هم فایده نداره.

آخه چه مرگته صاب مرده؟ بهونه چی رو می‌گیری آشغال ؟

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 14:6  توسط یک جوان  | 


یه زمانی تنها بودم..خیلی تنها!همیشه خودم بودم و هدفون یه واکمن سونی قدیمی که هر شب یکی دو ساعت توی گوشم صدا میکرد...توی  تاریکی زل میزدم به سقف اتاق و فکر میکردم...به عشقی که رسیدن بهش عجیب بود٬به احساساتی که الکی الکی رقیق میشد و ترکیبش با قد و قواره من جور در نمیومد٬به آدمایی که نبودن اگه هم بودن کمرنگ و بی صدا از وسط خیالات تاریک من توی همون شب ها رد میشدند.همه چیز عادی بود!شایدم غیر عادی!

تنها کاری که مطمن بودم ذره ای استعداد توش ندارم٬تنها چیزی که سریع ترین تصمیم رو واسش گرفتم باز کردن یه وبلاگ بود.گفتم خب مگه چیه؟بعد از خدمت که یه مدتی بی کارم به جای اینکه همش فکر کنم پا در هوا موندمو منتظر رنگ شدن سرنوشتم نشستم بذار سرمو به یه چیزی گرم کنم!...

نمیخوام صغری کبری بچینم...ولی معتادش شدم!دیدم چه راحت میشه همه ی افکار سیاه نیمه شبها رو روشن و رنگی کرد و پاشید وسط یه صفحه!شاید شادترین لحظات زندگیم مواقعی بودند که میدیدم یه نفر آفلاین میذاره و از عوض شدن حال و روزش میگه!دلم خوش بود به همین که اقلا اگه خودم دلم تنگه٬شاید بتونم یه نفرو از دلتنگی در بیارم!..دروغه اگه بگم روحیه خودم عوض نشد٬که شد!دورغه اگه بگم خودم عوض نشدم٬که شدم!دروغه اگه بگم از دیدن کامنتها توی دلم قند آب نمیشد٬که میشد!..و مهمتر از همه دروغه اگه بگم دوستای خوب و زیادی از همین چهار دیواری نصیبم نشد!

اون واکمن سونی نقره ای رفت توی کشوی آخر میز٬به جاش یه هدفون گنده اومد که یه دوستی واسم خریده بود و وصل میشد به کامپیوتر!حتی با اینکه هزار بار سیمش قطع شده و وصله پینش کردم اما دلم نمیاد عوضش کنم!شده جزیی از وجودم.......

این وبلاگ مسخره به من یاد داد که چه جوری از انزوا در بیام!دوستام زیاد شدندوموبایلم پر شد از شماره!خیلیا اومدن و رفتن٬خیلیا دور نمای منو دیدن و نزدیک شدن و فرار کردن...خیلی ها هم موندگار شدند!

زمان گذشت و اینجا هم شد یه جایی مثل همون اتاق تاریک خودم...عادت کرده بودم که بنویسم که بخندیم و بخندم...ولی الان چهار سال و نیم از اون زمان گذشته و من الان توی کشوی میزم یه بسته فلوکسیتین قایم کردم٬کنار همون واکمن قدیمی!هنوز راضی نمیشم که یه کپسول مسخره با یه لیوان آب بی مزه بتونن منو نجات بدن..میخوام همیشه  توی کشو بمونه٬توی همون تاریکی پیش همون واکمن

الان یه ساله که پا در هوام...شبا بیدارم ولی چشمامو باز نمیکنم که سقف بالای سرمو ببینم٬روزا هم صدای هیچکسو نمیشنوم!زل میزنم توی چشمشون و فقط سرمو تکون میدم...دلداری های الکی٬حرفای تکراری٬دغدغه های بی رنگ و رو٬تکرار طلوع و غروب.... و من که احساس میکنم وسط مثلث برمودا گیر کردم و عین یه شبح از جلوی بقیه قربانیا رد میشم!

...

خوب میشم...مگه نه؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 16:24  توسط یک جوان  |