تبليغاتX
یادداشتهای یک جوان ترشیده
افکار پراکنده یک موجود منسجم از همه چيزو همه جا
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


یادداشتهای یک جوان ترشیده







:Powered By
BLOGFA.COM






WwW.Template-Ir.Tk




ما یه چیزی خوردیم رفتیم سراغ این دفاتر پلیس+۱۰ ببینیم چه خبره توش و البته خلافی ماشینمونم

بگیریم که آماده شده بود واسه فروش...یه صورتحساب دادن دستمون توش نوشته بود۵۰ هزار تومن

بیاین بدین به ما!همه جریمه ها هم ماشالا مال خود من بود که سه ماه بیشتر نیست ماشینو خریدم.

خلاصه ما دیدیم که زورمون میاد ۵۰ تومن واریز کنیم به حساب راهنمایی رانندگی گفتیم خب میریم مثل

خیل کثیر مردم همیشه در صحنه اعتراض میکنیم!

ساعت ۸ صبح از خواب بیدار شدیم و بعد از مدت ها خورشید رو در شرق مشاهده نمودیم و  با یه بقچه

نون و پنیر به راه افتادیم . همچین که وارد اون مرکز اعتراضاتشون شدیم دیدیم باید با لباس فضانوردی و

کپسول اکسیژن وارد شد!اصلا یه مولکول اکسیژن هم توی هوا نبود هر چی هم مونده بود با بوی

گوسفند و عرق دم کرده ی ۶ ماهه تشکیل پیوند کوالانسی داده بود!من نمیدونم مردم چه جوری توی این

هوای آلوده و دهشتناک میتونستن اصلا اعتراض کنن!

خلاصه ما بین خیل کثیر هموطنان احمق و البته خوش بو که گویا به عمرشون کتاب حسنی رو مطالعه

نکرده بودن باید معترض میشدیم!هر چی من میگم ما هرچی میکشیم از کمبود مطالعست شما بگید ما

انرژی هسته ای مون کمه باید فعلا اونو زیاد کنیم بعدم که زیاد شد دوگانه سوزش کنیم که صرفه جویی

بشه!!..

کنار هر کدوم از اینا هم که بیشتر از ۱ دقیقه وا میسادی شروع میکرد که:واسه من جریمه اومده توی

کهکیلویه!من اصلا با ماشینم فقط دور حیاط خونمون دور میزدم نمیدونم چرا شصتاد هزار تومن جریمه

واسم بریدن!..مام هی میگفتیم بله بله حق با شماست و وای وای که چقدر این مامورای پلیس بی

ملاحظه شدن اصلا هی الکی جریمه مینویسن به نام ما انسان های بی گناه!

حالا میون این جمعیت(که از صف فروش آلبوم دور هم بودن عباس قادری هم شلوغ تر بود حتی) یه نفر

بود که زیر تپه ای از انسان مفقود الاثر شده بود و یه خودکار و یه کاغذ دستش بود که ما باید میرفتیم از

توی مردم رد میشدیم بعد پیش این فرد مدفون شده اسممونو مینوشتیم که نوبتمون که شد با ترس و

لکنت زبان حقمونو(!؟) احیا کنیم!رفتیم اسم نوشتیم دیدیم میگه شما نفر صدم میباشی!

گفتم من واقعا خرسندم که اینقدر زیادم واقعا!..بعد هی هم دو دقیقه یه بار یه نفر عین بچه های مدرسه

ای یه کاغذ میگرفت دستش عربده میکشید میگفت: ما لیست قبلی رو قبول نداریم دوباره هر کس

میخواد بیاد اسم بنویسه٬مردم هم عین گنجیشکا که براشون دونه بپاشی هووووی میریختن روی سر و

کلش و یه سری هم داد میزدند و اقوام دور و نزدیک طرف رو به فیض میرسوندن و گاهی هم(اکثرا بگم

بهتره البته) دعوا میشد!منم عین بزغاله سرماخورده وایساده بودم کنار پنجره که اقلا از کمبود هوا کبود

نشم و البته یه موقع توی شلوغی ملت باهام رفتار پر خطر انجام ندن!..خلاصه ما دیدیم بد وضعیه ۲

ساعت توی همون شرایط وایسادیم و زدیم به چاک و اومدیم خونه گرفتیم خوابیدیم!و به هیچ نتیجه ای

نرسیدیم.خلاصه که این ۲۰۶ کوفتی رو انداختم به یک زوج جوان و عاشق که از هموطنان شیرازیمون

 بودن و حالا که شب عیدی بی مرکب شدم تخم ماشین مورد نظر رو برای خرید ملخ کوفت کرده و بنده

هم کماکان به درد ...شادیسم مبتلا هستم و صبحا سینه خیز و به زور کتک و لگد به محل کار مشرف

میشوم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 15:32  توسط یک جوان  | 


تو زندگی گاهی اوقات چیزای خوبی به تورمون می‌خورن. گرفتارمون می‌شن و ما خوشمون می‌آد.

خصوصا اگه اونایی که گرفتارمون شده‌اند از جنس آدمیزاد باشن.

گاهی هم خودمون گرفتار می‌شیم. گرفتار آدما و چیزها. چیزای دور و برمون. خواسته‌هامون و آرزوهامون.

اما گاهی هم یه جور دیگه گرفتار می‌شیم. گرفتار فکر خودمون. گرفتار تصوراتمون. گرفتار پیش‌بینی

کردن‌هامون. گرفتار دلهره‌هامون. گرفتار خودساخته‌هامون. گرفتار دلخوری‌هامون. گرفتار شلوغی‌های

ذهنمون. گرفتار تردیدهامونو و الی آخر.....

فکر کنم یه روز به جایی می‌رسیم که وقتی یاد این روزا می‌افتیم، با خودمون می‌گیم ارزشش رو داشت

که خودمون رو به هر قیمتی که شده از دست این قلابها رها می‌کردیم...حتی به قیمت مجروح شدنمون

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 14:5  توسط یک جوان  |