خب بحمدالله مامان و بابا بعد از یک سفر ۱۵ روزه صحیح و سالم به آغوش گرم خانواده برگشتن و
جملگی از دیدارشون همی شاد گشتیم.
در بدو ورود ایشان من از بس هول بودم که ببینم اینا واسه پسر گلشون چی آوردم یهویی چشم وا کردم
دیدم بابامو جا گذاشتم خلاصه سرتونو درد نیارم در بازرسی از وسایل نیز به عنوان سوغات چیزی جز یک
شلوار و تیشرت عاید بنده نشد و در این مورد کماکان خواهر و عروس خانواده صدر نشین پیکارهای نور
چشمیها هستند.
فعلا همین....تابعد ...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 10:20  توسط یک جوان
|