غم بزرگیست بخواهی بنویسی و نتوانی.مدتهاست نمیتوانم بنویسم.اینجا هیچوقت
یک وبلاگ شخصی و منعکس کننده خودم و افکار درونی ام نبود اگر بگویم یک زمانی
طنز بود بیراه نرفته ام. فکر که میکنم کمترباری را سراغ دارم که گریه و خنده ام را به
وبلاگم کشیده باشم اصلا این جزو گندترین بارزه های شخصیتیم است که نمیتوانم
جلوی دیگران زیاد از خودم بگویم بیشتر چرت و پرت و خزعبل میگویم ومسخره بازی در
میارم تا اینکه بنشینم دو کلمه حرف جدی بزنم.
معدود ادمهایی هستند که من واقعی رو میشناسند و خبر از دلتنگی و افکار
شخصی و دنیایم داشته باشند فکرکه میکنم به انگشتان یک دست که سهل است
به عدد یک تا دو باید بسنده کنم مدتهاست که خوبم.شارژم.زنده ام.با زندگی ام حال
میکنم.دروغ چرا بگویم دچار آن رنگ پنهانم!!!! اما نوشتنم نمی اید.
رنج میکشم.اینکه میایم مینشینم جلوی مانیتور اما هیچ چیز نمی اید.بلند میشوم
میروم پی کارم و به خودم میگویم هیچ چیز نیس تو فردا میتونی.غبطه میخورم به
ادمهایی که هرروز مینویسند و الحق بعضی ها خوب هم مینویسند.اما من دچار
روزمرگی شده ام و نمیتوانم خوشی ام را تقسیم کنم.عشقم.احساس لذتم را.حتی
اگر نخواهم حریم خصوصیم را وارد دنیای مجازی کنم لااقل انرژی مضاعفی را که
میگیرم توی نوشته هایم بروز دهم.درد عظیمی است..............
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 13:31  توسط یک جوان
|