سلام علیکم و رحمه الله جمیعا
عرض شود که در ایام الله عید نوروز بنده به همراه یه عده از ملت در یک اقدام شهادت طلبانه و
جسورانه تصمیم گرفتیم پاشیم بریم مملکت کفر و استثمار و باعث گسترش صنعت توریسم در منطقه
حاشیه خلیج فارس بشیم و نه تنها ارز رو از مملکت خارج بنماییم بلکه به درون توی جیب عرب ها وارد
نموده و نماییم!...این بود که طبق معمول وظیفه خطیر رزرو بلیط و گرفتن ویزا و واریز وجه و فلان و بهمان
به گردن اینجانب واگذار گردید و ما با تمام قوا به سمت آژانس همی روان شدیم!
در بدو ورودمون به آژانس که عین این احمق ها هی وارد نمیشدیم!یعنی سعی میکردیم وارد بشیم ولی
عمال رژیم سابق نمیذاشتن ما بریم تو!..بعد نگاه کردیم دیدیم نوشته هل بدهید و هل دادیم و باز شد
چنان که افتد و دانی!!....و ناگهان چشممان به تکه ای از بهشت افتاد که عده کثیری از حوریان با کلاه یه
وری و خط چشم ۳ متری و لب آمپول زده و ابروی تتو شده و گونه کاشته شده در وسطش در حال آمد و
شد بودند!
...و خب البته ما خیلی با جنبه هستیم و اصلا هیچ کس رو نگاه نکردیم منتها یکیشون از
بس ریمل زده بود این ریمل ها ریزش کرده بودند و منظره بدیعی رو رقم زده بودند!
...خلاصه بعد از تمهیدات لازم رفتیم سراغ یکی از حواریون و با عرض سلام بهش گفتیم ما بلیط میخوایم
واسه دبی!....با اکراه و امتناع انگشتشو که بیشتر به آلت قتاله شبیه بود آورد بالا(فکر بد نکنید!) و به
سمت یه خانومه که بیشتر شبیه آبدارچی ها بود نشانه رفت!...در وصف فرد نشانه گیری شده همین
بس که هیکلش مثابه حمیده خیر آبادی و سنش افزون بر قرون و ناخن هایش مثال چنگال خرس و
گیسوانش همرنگ غروب پاییزی و رخسارش به رنگ نیمه شب!!
...خلاصه ما با اکراه و امتناع و ترس و اینا در حالیکه داشتیم قالب تهی مینمودیم رفتیم نشستیم روبروی
این خانومه و سعی کردیم خودمون رو از مومنین مقرب به درگاه ایزد منان جلوه بدیم تا شاید رستگار
بشیم!
....خلاصه یه سری قیمت به ما داد و به ازای هر یک جمله ای که میگفت با ناز و کرشمه ای
بیجه میگفت:شما تاحالا دبی نرفتیــــــــــــن؟!
...خلاصه فکر کنم مدیر آژانس یه بار قسطی کلیه پرسنلشو برده بوده دبی و گویا به ایشون هم خوش
گذشته بوده!...حالا بعد از توضیحات و اینا پاسپورتا رو دادم بهش که مشخصات رو واسه رزرو وارد کنه
دیدم کارش تموم شد پاسپورتا رو همینجوری محکم گرفته توی دستش!...حالا ما میخواستیم بریم ۴
جای دیگه هم براورد کنیم ببینیم چی به چیه اما مگه میشد از چنگال خونین این زنیکه پاسپورت بگیری؟!
نمیداد که!
بازم خلاصه ما میکشیدیم اون میکشید!ما میکشیدیم اون میکشید...سرانجام با توسل به دروغ موفق
شدیم از دست جادوگر پیر برهیم که به علت بدآموزی و زذیلت عمل دروغ گویی از توضیحاتش معذوریم!
خبر مهم دیگه اینکه سرانجام یار دیرینه ی ۳ ساله٬مرکب راهوار و رفیق بی کلک مادر در
هفته پایانی سال ۸۵ به فروش رفت و دیگه رسما ما خودرویی به اسم پراید نداریم و از این بابت بی
نهایت احساس رضایت و خرسندی داریم و ترجیح میدهیم با خاطراتش زندگی کنیم و صاحب جدید
خودروی زیبای ما همکارمون یک خانوم که قراره همراه با شوهرش ماشین ما رو تحمل نموده و هر ماه
مابه التفاوت قیمت ماشین با یه دونه صفرش رو در تعمیرگاه بپردازه و همواره احساس میکنه که چقدر
زرنگه و چقدر زیباست که میتونه با این مبلغ نه چندان زیاد صاحب یک عدد از این ماشینای جوات بشه و
خوشحال باشه بابت اینکه چقدر ما ماشینمون رو تمیز نگه داشتیم!(اصولا زرت و زرت میشستمش ) و
شما باید مطلع باشید که خودروی مذکور چند سال پیش با ته یه خانومه تصادف کرد وما مرتب باهاش
کورس میذاشتیم و لایی میکشیدیم و همه ی سرعت گیر ها رو با سرعت بالای ۱۰۰ میپریدیم و چندین
مرتبه در اثر شدت ضربات وارده از سرعت گیر دور خودمون چرخیدیم و باهاش رفتیم رالی در توی کوه و
بیابان و یک بار هم که داداشمون ماشین رو برده بود(ویرگول)یک ستون بی ادب بی نزاکت توی پارکینگ
به داداشم حمله کرده بود که ماشینه از داداشمون دفاع کرده بود و من بدین وسیله ازش تشکر
میکنم!...و البته با عنایت به تجربیات گذشته این اتفاق نادرکاملا طبیعی بود و ما میدونستیم که ستون
ها هم حرکت میکنند و حقیقتا برادر هرگز به برادر دروغ نمیگه!!
و البته اخیرا هم یک عدد تیر چراغ برق بی شعوری وسط خیابون قدم میزده که ناگهان داداشم با ماشین
میره خودشو می اصابتونه بهش که یه موقع این تیر بی شعور به کودکی که داشته دستشو توی دماغش
فرو میکرده اصابت نکنه ...روحش شاد یادش گرامی!
کلام آخر اینکه چون پس از دو روز بی ماشینی من دیگه طاقت نیاوردم خودمو خوشگل تکوندم و قلکهامو
شکستم و با هر مشقتی که شد رفتم یه دونه دوو سیلو خریدم گذاشتم گوشه پارکینگ خونه باد
بخوره...
پ.ن:اگه فونتهای مربوطه مشکل دارند و اینجا کمی نامنظمه به من هیچ مربوط نیست این سیستم من
قاط زده شما به بزرگی خودتون ببخشید...
تکبییییییر.........