تبليغاتX
یادداشتهای یک جوان ترشیده
افکار پراکنده یک موجود منسجم از همه چيزو همه جا
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


یادداشتهای یک جوان ترشیده







:Powered By
BLOGFA.COM






WwW.Template-Ir.Tk




اول.

هیچ دقت کردید چه مدت طولانی که هیچ هواپیمایی سقوط نکرده ...!فکر کنم تمام شرکتهای هوایی  

 

شوفرهاشو نو عوض کردند !

 

 دوم.

خرمگس را مردم نه از سر كثيفي وي بد دارند،كه مگسها بسيارند به روزگار ما!

بل اسباب نفرت آن است كه آنقدر خر است كه چو ديگران كثيفي خود پنهان نتواند كرد!

 

سوم.

صبح امروز درخیابون انقلاب موتورکی بر دخترک تیکه ایی انداخت نه لفظی بل فیزیکی !

 

دخترک نه چندان ناراضی لبخند زیرکانه ایی تحویل داد و برای حفظ آبرو به سان ماده شیران غرشی

 

کرد به این مضمون :

بی ادب،بی نزاکت،بی فرهنگ ،ایکبیریه ،لجنه، بی پدر و مادر، کثافت،پدر سگ ، مادر به خطا..

 

اگه جرات داری وایسا تا بدبخت کنم !

 

خدمتشون عرض کردم:برای بدبخت کردن ابدیش غرشی به بلندای این لازم نبود تنها به عقدش در بیا و بس..

 

و آماااااااامیرسیم به اصل مطلب...

 

ایران،ایران ایران خون و مرگ و عصیان

 

ایران،ایران ایران خون و مرگ و عصیان

 

ایران،ایران ایران خون و مرگ و عصیان

 

و این ماجرا همچنان ادامه دارد...

 

چهار صد سال بعد ====>

 

ایران،ایران ایران خون و مرگ و عصیان

 

دوهزار و چهار صد سال بعد===>

 

ایران،ایران ایران خون و مرگ و عصیان

 

...

 

"واقعا این شور انقلابی  داره من یکی رو جرررررررررررررررر میده "

 

بهمن، یعنی این که ملت غیور و دین خواه ایران زنجیرهای اسارت را از دست و پا باز کردند و به گردن افکندند

 

گفتیم: هاچین و واچین زنجیرو ور چین

 

از اون ته داد زد: بیلاخ !

 

و هنوزم که هنوزه داره ما رو میرقصونه ..

 

ما که فردا پدر آمریکارو در میاریم وظیفه شرعی شماست که در این راهپیمایی پر شکوه شرکت بکنید...

 

تکبییییییییییر.........

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 16:5  توسط یک جوان  | 


عرض به حضور عنبر شما همانگونه که مستحضر میباشید اخیرا خودمو حسابی در گیرو دار کار انداختم 

واین دیر به دیر آپ کردن نیز دلیلی بر این ادعاست کلا پسر گلی شدم به گونه ای که اطرافیان نیز مدام

بر این موضوع تاکید دارند و به این فکر پلید افتاده اند که دستی برای ما بالا بزنند که بنده همچنان مقاومت

و این حرکت غیر انسانی را محکوم میکنم.

خلاصه اینکه ما در طول این ایام کاری فرخنده همواره دچار مالیخولیا شدیم و شب ها خوابمون نمیبرد و وقتی

هم میخوابیم خواب های پریشان میبینیم تا حدی که حتی یک شب عین ابله های جن زده ساعت ۴ صبح

یه دفعه عین دیوونه ها کله ی مبارک رو از روی بالش بلند کردیم و عین فیلما که کابوس میبینن و بدنشون

ناگهان از ۱۸۰ درجه به ۹۰ درجه تقلیل میابه شکممون بر لگنمون عمود شد و پس از اینکه چشمانمون از

حدقه زد بیرون توی ظلمات شروع کردیم با پشتکاری وصف نکردنی بالشمونو کوبیدیم به دیوار و سپس به

علت عدم ارضای مخ به لحاف روی آورده و هی تلپ تلپ اون موجود بدبخت رو به حالت معترضانه ای در توی

هوا تکون دادیم!..بعد ناگهان به خودمون آمدیم و گفتیم خب اصولا ساعت ۴ صبح این فعالیت های خداپسندانه

در چه راستایی در حال انجام شدن هستند؟!آیا این کارها دلیل قانع کننده و محکمه پسندی برای اجرا دارند؟!

شاید آمریکا حمله کرده و ما عین خروسهایی که از وقوع زلزله با خبر میشند از طرف پروردگار انتخاب شدیم

تا کل مملکت رو زا به را کنیم و شارع مقدس مقرر فرموده که به ما اینگونه وحی بشه و ما از این لحظه به 

بعد باید شب ها رو به تکون دادن لحاف در هوا و بالش زنی بگذرونیم تا شاید مثل ریز علی خواجوی رستگار

بشیم.....! و هزاران چرای دیگه که در تاریکی به ذهن ما رسید و ما عین بز به هیچ کدام توجه ننمودیم و

بیرحمانه به دیدار ادامه کابوس هامون نایل شدیم.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 11:21  توسط یک جوان  | 


این آهنگ عید عاشق گوگوش رو اگر یه روز صبح گوش بدین خیلی بهتون می چسبه ...

تا حالا با دقت گوش نکرده بودم ولی اصلا از سرصبح شنگول شدم ...

مخصوصا اونجاش که می گه من دیگه منتظر هیچ کسینیستم که بیاد .

دل من از آسمون معجزه اصلا نمی خواد !

مرسی آقای راننده you made my day !!!

الهی بترکه چشم حسود که این شنگولی زیاد دوام نیاورد و فشار جمعیت توی این مترو خراب شده باعث شد

لنز ۶ میلیونی دوربینم تالاپی بخوره زمینو بشکنه

یکی بدادم برسه توی این بی پولی و حجم بالای کاری این شکستن لنز دوربین هم شد واسه ما سر خرررررررر  

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 11:26  توسط یک جوان  |