تبليغاتX
یادداشتهای یک جوان ترشیده
افکار پراکنده یک موجود منسجم از همه چيزو همه جا
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


یادداشتهای یک جوان ترشیده







:Powered By
BLOGFA.COM






WwW.Template-Ir.Tk




 چند وقته دلم حالی به هولی شده نمیدونم چه مرگشه

معمولا در این جور مواقع هر چقدر هم که دپرس باشم سعی میکنم ظاهرم چیزی رو نشون نده همرو میریزم تو

خودم و تو خلوتم سر میکنم..

دیروز صبح از خواب که از بیدار شدم برنامه خاصی نداشتم از طرفی هم دیدم هر چی تو خونه بشینم حالم که

بهتر نمیشه هیچ بدترم میشم....در این جور مواقع ترجیح میدم برم بهشت زهرا اون سکوتش یه جورایی برام

آرامش بخشه به همین خاطر حاضر شدم و به تنهایی راه افتادم ...

ابتدا وارد بهشت زهرا که شدم طبق عادت همیشگی اول به قطعه شهدای اصحاب رسانه و از اونجا هم سر قبر

پدر بزرگم رفتم....!

نشسته بودم داشتم به مرگ و زندگی و اینکه اصلا هدف خدا از خلقت آدما چیه و.... فکر میکردم که یه لحظه

رمو اوردم بالا دیدم یه آشنایی چند تا قبر اونورترم نشسته دوتا خانوم چادری هم در کنارشن بیشتر که دقت

کردم دیدم اوهههههههههههه عمو محمود خودمونه بابا رئیس جمهور تو کجا اینجا کجا.....

تا دیدم خلوته سریع بلند شدم رفتم پیشش بعد از سلام و احوال پرسی گفت:چیه بازم سوال داری اینجا هم

دست از سر ما برنداریا ...

خلاصه کمی خوش و بش کردیم یواش یواش مردم هم که دیدن چه خبره اومدنو یه بیست نفری شدن و هرکی

شروع کرد واسه خودش به بازگو کردن مشکلات مادی و شخصیش..! این بنده خدا هم طبق معمول وایساد

باخونسردی به صحبتای تک تکشون گوش داد و شماره تلفن بعضیاشون هم گرفت و بعد نیم ساعت معطلی

سوار ماشینش شد و رفت...

یه ذره که فکر میکنم میبینم واقعا انسانها چقدر با هم فرق دارن یارو مدیر یک مدرسه فسقلی میشه خودش رو

گم میکنه و دیگه خدا رو هم بنده نیست در کنارش شخص دوم مملکت تنها با دوتا محافظ بدون هیچگونه اسکورت

و اکیپی مثل مردم عادی اومده سر قبر پدرش ..

خدا خیرش بده در بین این همه مسئولین مملکتی که تا به حال دیدم دلسوز تر از این نیست یه دونست بیسته

بیسته

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 11:27  توسط یک جوان  | 


تحمل و بردباری نشان‌دادن در مقابل بعضی رفتارها سخته! منظورم بیشتر، رفتار افرادیه که به انواع عقده‌ها یا

اختلالات روحی روانی خفیف یا شدید درگیرند (که نمی‌خواهم خودم را مستثنا کنم البته) .

این رفتار بیمارگونه گاهی هم به شکل کامنت‌هایی که برای وبلاگ‌ها گذاشته می‌شه خودش رو نشان می‌دهد.

و البته تشخیص‌اش هم برای من و شما زیاد سخت نیست. مطلبی نوشتی و فردی در واکنش به آن مطلبی

مینویسد که حکایت از دشمنی، حسادت، کینه‌ورزی، غرض‌ورزی یا نسبت‌های ناروا و برچسب‌های ناچسب دارد.

و در میمانی که خب از چه رو آخر؟!

من معمولاً سعی می‌کنم در مقابل اینگونه کامنت‌ها سکوت اختیار کنم. در مواردی هم چنانچه توهینو یافحاشی 

در کار باشه که ماشالله به صورت آف و کامنت فراوونه در نهایت از روش حذف کامنت استفاده می‌کنم.

اما حتی‌المقدور درگیر بحث با کامنت‌گذار مربوطه نمی‌شوم. درواقع اگر مورد خیلی توی ذوق بزند می‌گذارم به

حساب بیمارگونگی رفتار کامنت‌گذار و قضاوت را بر عهده‌ی خواننده می‌گذارم.

اینگونه افراد با لحن و محتوای اظهارنظرشان در واقع فقط تصویر ناخوشایندی از خود به دیگران عرضه می‌کنند که

تبعات منفی‌اش گریبان خودشان را می‌گیرد.به هرحال از اینگونه رفتارها در دنیای غیرمجازی هم کم در اطرافمان

تجربه نمی‌کنیم. ناچاریم بسیاری از آنها را نشنیده و نادیده بگیریم، هرچند منکر تاثیر منفی مواجهه با آنها نیستم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 10:3  توسط یک جوان  | 


تو این مدتی که به طور پاره وقتدر کنار مدیریت در کار تهیه خبر بودم به باور من خبرنگاری کار بسیار جذابیه
 
اما در عین حال روند تهیه خبر و مخصوصا اطلاع رسانی اون هم توی مملکت ما بسیار کار دشواریه مخصوصا
 
اینکه تمامی رسانه ها در انحصار دولتند و آزادی بیان ندارن و یک خبر از وقتی که تهیه میشه تا زمانی که به
 
اطلاع مردم میرسه هزارو یک جور داخلش دست برده میشه و مطابق با صلاح مملکت تنظیم میشه و بسیاری
 
از اونا هم نقض میشه ......
 
من که به عنوان یک خبرنگار از نحوه اطلاع رسانی در رسانه ملی (تلویزیون)به شدت گله مندم ...
 
بگذریم تا بوده همین بوده....
 
با این مقدمه قصد دارم کمی اخبارشبکه های مختلف صدا وسیما رو مورد بررسی قرار بدم.....
 
پس بریم که داشته باشیم...

 

شبکه ۱ :

 

اخبار ساعت هفت شب که فقط به درد دو قشر میخوره پیرمرد پیرزن های بالای هفتاد سال و اقشار محترمی

 

که مخهای مبارک رو از سال 57 به بعد ایزوله کردند که یه وقت خدای نکرده چیزی توش نره !

 

اهم اخبار : نظامیان رژیم غاصب و اشغالگر اسرائیلی بیست هزار تاشون در یک عملیات وحشیانه ریختن سر

 

یدونه از این بچه ها، آقا تا جا داشت زدنش بعد اعدامش کردند بعد کشتنش بعد تیکه تیکه کردنش و بعد

 

پختند و خوردنش.در جواب این اقدام وحشیانه گروه تماس در یک عملیات انتحاری با به فاک دادن پنج

 

هزارفلسطینی توانست با این نارنجک دستی ها که چهار شنبه سوری با اکلیل سرنج درست میکنیم 

 

یک اسرائیلی را به طرز خیلی بدی بترساند .به همین مناسبت فردا ملت اسکل همیشه در صحنه ایران

 

میریزن تو خیابونا تا یک بار دیگر دهان اسرائیل و امریکا را باهم چیز کنن ...چی میگن ؟! ها همون...

 

شبکه 2 :

 

اخبار بیست و سی نماد بارز این جمله است ما خودمون از خودمون انتقاد میکنیم پس ما خیلی باحالیم و خیلی

 

دموکراسی !

 

اهم اخبار :در روستای شریف آباد سفلی کدخدای ده از پول دهاتیها صد میلیارد بالا کشید ! به همین راحتی

 

به همین خوشمزگی.بعد از انتشار این خبر در خبرگزاریها بلافاصله گزارشی از دفتر کدخدا برای ما ارسال

 

گردید که این خبر را تکذیب کرده ! خب الحمدالله ...!!

 
شبکه تهران :

صبح امروز در بزرگراه تهران کرج دو تا پراید با سرعت دو هزار تا شاخ به شاخ کردند جفتشون هم الحمدالله

 

سقط شدن پلیس در این باره گفت: علت اصلی این تصادف عدم احتیاط و نبستن کمربند ایمنی بوده تا

 

چشمشون در بیاد ایندفعه مردن، تا دفعه دیگه عین آدم رانندگی کنن و این در حالیست که جاده های ما

 

خیلی استاندارده..

 

فردا: در بزرگراه تهران کرج دو تا پراید با سرعت دو هزار تا شاخ به شاخ کردند، این که هیچی! یه پژو هم از عقب

 

با سرعت خیلی کیلومتر در ساعت اومده زاغارت گذاشته پشت پراید عقبی و ایندفعه هم الحمدالله

 

راننده پرایدا که مردن هیچ راننده پژو چون کمربند بسته بوده چیزیش نشده فقط یه مقداری روده هاش

 

پیچیده دور فرمون و مخش پکیده پلیس درباره علت این حادثه گفت : علت اصلی این حادثه استفاده

 

نکردن از کلاه ایمنی برای راننده پژو بوده و این در حالیست که همچنان همینجوری جاده های ما خوبن.

 

پس فردا : اون دوتا پراید دیروزیه بود اون هیچی! پژو هم که زده هیچی آقا ایندفعه یه تریلی هیجده چرخ هم

 

اومده هر سه تا رو با هم کتاب کرده ! تا عبرتی شود برای سایرین ..پلیس درباره علت این حادثه هیچی

 

نگفت و فقط گفت : این در حالیست که به قرآن جاده های ما استاندارده...

 

شبکه 6 :

 

به جون بچم این یکی دیگه سلطانه لامصب رنگ و لعابش هم مثلCNN  میمونه.

 

واقعا ایول ابتکار!! ایول فکر !! ایول به این خلاقیت ..

 

تکبییییییر....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 15:51  توسط یک جوان  | 


سال گذشته صبح آدینه ای به همراه دوستی تصمیم بر آن گرفتیم که به دور از هیاهوی شهر راهی دیار جوات

 

و سر سبز دربند شویم در بدو ورود در احوالات خود سیر همی میکردم که ناگهان شئی غریب را بر گرده

 

حس همی نمودیم و ملتفت شدیم که زرشک به ما تجاوز همی رفته اونم از نوع تنه و خنده ....

 

در بدایت کار اندکی تامل کردیم و دو چشم را بر خود دوختیم و دیدیم که هیچ جای بنده به بچه ... نمیخوره و

 

بعد به سرعت برق و باد به پشت سر برگشتیم تا متجاوز را به سزای این عمل ننگینش برسانیم و وقتی روی

 

همی برگرداندیم دیدیم که زرشک که هیچ شلغم هم افاقه نمیکند...متجاوز ضعیفه هایی بیش نیستند..

 

ما هم دیدیم در سنت عیاری نیست که دست بر روی ضعیفه ها همی بلند کنیم در همین حین بر وجنات شخص

 

متجاوز نگریستیم جلَ الخالق خداوند تبارک و تعالی گویا در حین خلقت این بنده اش اصلا حال و حوصله درست

 

نداشته و همین جوری زرتی گل رو پرت کرده کف زمین ... صد رحمت به بی ریخت ...

 

بر وجناتش ذره ای دقیق شدم بالا پوشی داشت به غایت تنگ آنچنان که برجستگی های بدن به مانند شیران

 

در بند در آرزوی فرار بودند و چیزی نمانده بود که بند ها را بگسلند ...شلواری داشت از نوع آستین کوتاه که چه

 

عرض نمایم آستیناش دیگه حلقه ای بود و به غایت ضایع، راه راه در دو رنگ سبز و آبی فسفری (اونم از نوع

 

جیغش) که مرا یاد زیر شلواری های جد گرام می انداخت (یادش گرامی ایشان آنچنان زیر شلوار را بالا میکشید

 

که به هیچ کجا ی خودش رحم نمیکرد ..)

 

القصه ماهم دیدیم که اینجوریاست با خود اندیشیدیم که " ما را اسگول مینمایید حالی از شماها بگیرم که تو

 

تاریخ درج گردد " خلاصه بعد از گفتگویی نه چندان طولانی در کنار آن موجودات عجَاب وارد سفره خانه روان

 

همی شدیم ..

 

ابتدا با یک چیزی که آنرا کوبیده مینامند شروع نمودیم و در حین خوراک صحبت ها می راندیم و خنده ها به هم

 

تحویل همی میدادیم ولی من در اندیشه پلید خود به سر میبردم سپس نوبت به دود و قلیان رسید که بنده از

 

بسیار به این علاقه مندم و ماشالله ضعیفه ها چنان میکشدند که گویی قطاری با سوخت زغال سنگ به حرکت

 

درآمده است...

 

در ابتدای سوزش تنباکوی قلیان بودیم اینک لحظه موعود فرا رسیده بود که با چشمکی محمد به بهانه حسابرسی

 

به سمت درب خروجی هدایت گردید و بنده هم در چشم بر هم زدنی به بهانه قضای حاجت سنگر را ترک و به

 

طرز کاملا فجیعی آن سفره خانه را همی ترک نمودندیم.. 

 

این حقه ایی بود بسیار قدیمی که از دوران عنفوان جوانی در خاطر حک شده بود_ و اینک ضعیفه ها مانده بودن

 

و صورت حساب و من اکنون اندیشه کنان غرق این پندارم ...که این غدا به چه بهایی؟

 

تکبییییییییر....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 11:23  توسط یک جوان  | 


دیروز برگشتنه سوار مترو شده بودم دوتا بچه دوازده سیزده ساله هم کنارم نشسته بودن داشتند همینطوری

 

مدام وررررر میزدن.بنده هم کاملا اتفاقی حواسم رفت به اینا .

 

تو ایستگاه سعدی (رضوان الله تعالی علیه) هم یه خانوم حدودا سی ساله یا شاید کمتر سوار شد ..

 

اندر احوالات این بانو همین بس که گویی تابلویی باشد فی زمان مستی نقاش به هزاران رنگ همی آراسته

 

بودی،در این حین از دهان آن دو خرد کودک سخنی خارج شد که من سپر بینداختم و چهار شاخ به آن دو

 

کودک نگریستم !!

 

عجب ....ی!! اگر شرم اجازه میداد جای خالی را با کلمات مناسب پر میکردم-

 

به جون بچم کم اوردم آخه بچه جون اون خانوم سن مادرته.من همسن تو بودم فقط کوکب خانوم و خانوم کازرونی

 

زن آقای کازرونی تو کتاب تاریخ مدنی رو میشناختم !یعنی چه ما هنوز یاد نگرفتیم با هم دیگه یه خورده نه

 

خیلی زیاد عین آدم باشیم ... (صدای جمعیت : تکبیییر...روح منی .....بت شکنی...: تشکر بفرمایید)

 

یه زن باید تو این مملکت با این اسم خونده بشه آیا ؟

 

یعنی زن تو مملکت اسلامی فقط ارائه دهنده خدمات جنسیه ؟!

 

تقصیر این بچه هم نیستا از وقتی به دنیا اومده فقط براش دیوار درست کردن... بسه دیگه تکرار مکرراته هیچ

 

وقت هم تموم نمیشه ، اعصاب خورد کردن الکیه ... نسل بعدی چی میخواد بشه ؟؟!!

 

نتیجه ادبی:خونم به جوش همی آمد و باید با گرز گران بر سر آن دو کودک کوفتی تا مغزشان اندر دهانشان ریزد

 

نتیجه سیاسی : تنها مگر این رئیس جمهور منتخب این درد ها رو دوا کنه ( باشه حتما بهش میگم !)

 

راه حل پیشنهادی : از بانوان گرامی تقاضامند تا اطلاع ثانوی به هیچ وجه سوار مترو نشوند...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 10:10  توسط یک جوان  |