تبليغاتX
یادداشتهای یک جوان ترشیده
افکار پراکنده یک موجود منسجم از همه چيزو همه جا
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


یادداشتهای یک جوان ترشیده







:Powered By
BLOGFA.COM






WwW.Template-Ir.Tk




بعضی از دوستی های دنیای مجازی به دنیای واقعی کشیده میشه..! تلفن و قرارهای وبلاگی و

 

اینترنتی...!تو این دیدارها ممکنه با دیدن طرف مقابلت، اون چیزی که در ذهنت ساختی با اون چیزی که

 

در واقعیت می بینی تفاوت داشته باشه! بسته به دیدی که برای ادامه دوستی داری ممکنه دوستی

 

ادامه پیدا کنه یا نکنه!

آدم از یه دوست توی دنیای واقعی چه انتظاری داره؟ انتظار من اینه که در بعضی زمانها که واقعا نیاز به

یه هم صحبت دارم دوستم برام وقت بذاره و البته تحمل غرغرهامو داشته باشه! می دونم انتطار زیادیه!

ولی خوب آدم دوست رو برای همین روزها می خواد دیگه! این روزها دیدن رفتار بعضی از دوستان برام

ناراحت کننده است! می دونم که ممکنه خود طرف هم انبوهی از کار و مشکلات داشته باشه! ولی من

وقتی خودمو می بینم که گاهی با وجود هزاران گرفتاری، یه زمانی هر چند کوتاه،برای دوستان میذارم،

انتظار دارم گاهی هم که نیاز هست، زمانی هم برای من گذاشته بشه!

اگه اینجوری نباشه که همون دوست اینترنتی باقی بمونه بهتره دیگه....!    

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 9:5  توسط یک جوان  | 


الان من در عالم هپروتم و تو یک جایی بین زمین و آسمون بسر میبرم این بالا هم هوا خوبه یعنی همه

خوبند

عرض شود خدمت منورتون داستان از جایی شروع شد که ما در واپسین ساعات روز یکشنبه مورخ ۳ 

دیماه سنه هشتادو پنج شمسی مطابق با ۲۵ دسامبر سنه دو هزار و شیش برابر با ۳ ذی الحجه هزار

و چهارصد و خورده ای هجری قمری پس از آنکه از محل کار به سمت منزل روان همی شدیم در میانه راه

جناب محمد هرکول رفیق بنده که کمابیش معرف حضورتون هستند در تماس تلفنی از بنده جهت ضیافت

شام دعوت بعمل آوردند.. از آنجایی که این حرکت قشنگ فرد مذکور بعید به نظر میرسید و تعجب مارا

برانگیخت اما با کمال میل و آغوش باز دعوت وی را لبیک گفتیم و برای ساعت ۹ قرار ملاقات گذاشتیم

که با ماشین برم دنبالش..

خلاصه طبق هماهنگی قبلی راس ساعت سوار شدیم هلک هلک کنان رفتیم یک رستوران سنتی

و غذا سفارش دادیم من احمق هم از همه جا بیخبر و بدون اطلاع از اهداف شوم محمدعین این

قحطی زده های آنگولا شیرجه زدم روی غذاها و در حرکتی نمادین تمامی غذاها را درو نمودیم در اون

لحظه حضارتوی رستوران هم هر کدام به نوبه خودشون از اتفاقی که داشت رخ میداد احساس خطر ٬

انزجار ٬ رعب و وحشت و گاهی اشمزاز مینمودند!...دیگه کار به جایی رسیده بود که مادره در چشم

بچشو گرفته بود که یه موقع کودکش دچار فساد اخلاق نشه..!.

پس از صرف غذا و کشوندن قلیان در فضای سنتی کم کم متوجه شدم دارم گر میگیرم قلبم با ضربانهای

نا منظم هی تالاپ تولوپ میکرد و یه جورایی قیری ویری میرفتم که همین امر موجب شد که نتونم در

جای خودم جلوس بدم و سریع آنجا را به سمت منزل ترک نمودیم... 

در مسیر خونه دیگه حسابی شرایط نامساعد شد.به همه چیز اظهار علاقه مفرط میکردم صدای یلند

ضبط برایم لذت بخش شده بود برخلاف همیشه صدای استاد حسن شماعی زاده بهم جون دوباره

میداد به به به به ناز نفست حنجره طلا...

خلاصه رسیدیم در خونخه محمدینا پیادش کردم و خودم هم با قیافه ای وحشتناک در حالی که در بهت

و نگرانی بسر میبردم رفتم خونه.... به خونه که رسیدم محمد زنگید و در حالی که مثل الاغی که

بهش تی تاپ دادن مرتب ذوق میکرد و میخندید حالم را جویا شد و پرده از سیاست خصمانه خود و به

چالش کشوندن من برداشت و اعتراف کرد که در حرکتی زیرکانه به علت اینکه من بچه مثبتم و او دقیقا

نقطه مقابل منه داخل نوشابه من قرص اکس انداخته تا منو از راه به در کنه و بعد گفت برو حال کن

واسه خودت و تق گوشی رو قطع کرد

از اونجایی که دیدم دیگر کار از کار گذشته و با توجه به اون حکایت قدیمی که میگه :زمانی که در یک

مکان خلوت چندین نفر بهت حمله ور شدن و قصد تجاوز دارن و تو هم راه فراری نداری مقاومت بی

فایدست پس سعی کن از موقعیت پیش اومده لذت ببری ما هم رفتیم پای کامپیوتر این بود که در میان

انبوهی از سی دی های مبتذل و مستهجن و اینا مستغرق گشتیم و به سان کسی که قهر طبیعت ٬

همه دارو ندارش رو میگیره ٬ یا بیماری که چشمش به طبیبه طبیبش میگه تا فردا میمیره ٬ حیرون

موندم...لذا یه آهنگ گذاشتم و هدفون رو تا دسته در خود فرو نمودم و بدون هیچ گونه حرکات

جلف و موزون مثل بچه آدم به آهنگ گوش فرا دادم  

پس از مدتی یهو چشم کور خود را باز نمودیم و متوجه شدم ای دل غافل ساعت ۳ بامداد شده و ما

همچنان توهم زده ایم و غرق در افکار پلیدیم به این ترتیب به سرعت خود را به سمت رختخواب هدایت

نموده و خوابیدم صبح هم راس ساعت ۷ بیدار گشتیدم و به سمت محل کار روانه همی شدم...

الان هم که ساعت ۲ بعد ازظهره بدنم حسابی خسته است و چشام هم مثل طالبی گرده و در افکار

پلید که یکی رو به قتل برسونم غرق شده ام....به گفته کارشناسان امر اکس بازی علت تمامی

اینهاترکونده نشدن کامل قرصه که هنوز آثارش تو بدنم باقی مونده...

و بدین ترتیب بود که الان من به سمت اعتیاد و فحشا و اینا کشیده شدم و توسط قاچاقچیا به اسارت

در اومدم..

باشد که شما هم همچون من جملگی رستگار شوید و به اوج برسید.....

تکبیییییییییییر...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 16:14  توسط یک جوان  | 


خیلی وقتا برای آدم روبرو شدن با بدیهای اطرافش دشواره ! ازشون فرار می کنه، چشمشو می بنده یا راهشو

کج می کنه یا مجبور می شه یه جوری باهاشون کنار بیادو بسوزه و بسازه ...!

اما از اون سختر روبرو شدن با پلیدیهای خود آدمه ..!

کنار اومدن با اونا از همه سخت تره بدبختی اینه که هیچ کاریشون هم نمی تونی بکنی همیشه باهاتن راه فراریم

نداره و بدتر از همه اینکه بهتر و بیشتر از همه ازشون با خبری...!

البته وضعیت هممون کمابیش همینه اینور اونور می بینم تو این وبلاگا بعضی ها میآن خودشونو لو میدن میگن ما

اینجوریم و اونجور اونوقت همه ی اونایی که میخونن هم ذوق می کنن که به به آفرین باریکلا که اینارو نوشتی، ما

هم همینطوری هستیم.. ! خلاصه همدلی همدردی و اینا

اما یه کاری می شه کرد یه کم واقع بین تر باشیم یه کم راحت تر بپذیریم که تو زندگی واقعی ، انسانها که مثل

پیامبرا پاک و معصوم نیستن - غیر از اینم نمی تونه و نمی تونسته باشه ! نمیخوام بدی هامونو توجیه و تبرئه کنما!

اما میخوام بگم بدیها و خطاهای ما همه اش هم دست خودمون نبوده و نیست !

هرچند ما به اندازه خودمون سهم داشتیم و داریم اما اگه ریشه یابی کنیم نقش عوامل دیگه هم رو میشه..!

 پس بجای این که خودمونو همش سرزنش کنیم، بهتره روی خوبیهامون بیشتر تمرکز کنیم به قول معروف نیمه پر

لیوان رو هم ببینیم هم در مورد خودمون هم اطرافیان، و کار کنیم و بپرورونیمشون به نظر من این نتیجه ی بهتری

میتونه داشته باشه اینطوری می تونیم غیر از اینکه خوبیهای خودمونو می بینیم خوبیهای بقیه رو هم ببینیم ..!

پ.ن: شاید گذاشتن این جور متنها این روزها معنایی نداشته باشه. نمی دونم چرا جدی شدم!

ولی اینو اضافه کنم که من نه غمگینم نه ناراحت و نه نا امید! فرض کنید این فقط یه نوشته ادبیه که

نویسنده خواسته قدرت نوشته اش رو به رخ بکشه...!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 15:35  توسط یک جوان  | 


بعضی آدما مثل انگل می مونند..مثل زالو...به دوستی به دید یک معامله نگاه می کنند و تمام تلاشون اینه که

تو این معامله حسابی سود کنند...

وای که چقدر سخته محبور باشی این جور آدمها رو تحمل کنی...در تقابل با این آدما یا باید انگل باشی

یا بازنده ..اما من انگل بودن رو دوست ندارم....

پ.ن: گاهی جدی بودن خیلی بهتره ..

پ.ن۲: من حالم خوبه خوبه  اصلا نگران نباشید...

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 15:5  توسط یک جوان  | 


دوست عزيزي گفت نه بابا بعضي وقتا يه چيزاي خوبي هم مي نويسي! يعني بالاخره از دستت در

ميره و يه چيزي براي گفتن پيدا مي كني كه ارزش خوندن داشته باشه! (حالا منم شورش رو در

آوردم ديگه، طفلكي اصلن منظور بدي نداشت در واقع از روي لطفش اينو گفت...).

حالا ما كاري نداريم بالاخره خوب يا بد من گاهي يه چيزايي مي نويسم. و البته بيشتر حالت درد دل يا

زبان حال داره! يه وقتهايي هم خب يه چيزايي راجع به مسائلي كه من باهاش مواجه شدم يا برام

جالب بوده نوشتم كه فكر كردم براي ديگران هم ممكنه جالب باشه! ولي عمومن مطالبم خيلي جدي

نيستن! (خود زندگي رو هم سعي مي كنم زياد جدي نگيرم، بنا به تجربه به اين رسيدم)

اين وبلاگ رو هم كه خواستم راه بياندازم قرار شد يه اسم براش پيدا كنيم من فكر كرده بودم اسمشو

بذارم تلخ و شيرين! بخاطر اينكه زندگي من از نظر خودم خيلي بالا پايين داشته و ماجرا زياد داشتم

و مرور كه مي كنم مي بينم زندگي من پر از تلخي و شيريني بوده و اصولن زندگي ما همه كم و بيش

همينطوره! پر از فراز و نشيبه از جنبه هاي گوناگون.بعدش هم که دیگه نمیدونم یهویی چه طوری شد

که اسمشو گزاشتم متولد ماه مهر شاید علتش هم اون فیلم سینمایی بود که چند سال پیش اومد رو

پرده که ثابت میکرد آدمای متولد ماه مهر انسانهای خوش قلب و پاکی هستن مثل من 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 10:33  توسط یک جوان  |