الان من در عالم هپروتم و تو یک جایی بین زمین و آسمون بسر میبرم این بالا هم هوا خوبه یعنی همه
خوبند
عرض شود خدمت منورتون داستان از جایی شروع شد که ما در واپسین ساعات روز یکشنبه مورخ ۳
دیماه سنه هشتادو پنج شمسی مطابق با ۲۵ دسامبر سنه دو هزار و شیش برابر با ۳ ذی الحجه هزار
و چهارصد و خورده ای هجری قمری پس از آنکه از محل کار به سمت منزل روان همی شدیم در میانه راه
جناب محمد هرکول رفیق بنده که کمابیش معرف حضورتون هستند در تماس تلفنی از بنده جهت ضیافت
شام دعوت بعمل آوردند.. از آنجایی که این حرکت قشنگ فرد مذکور بعید به نظر میرسید و تعجب مارا
برانگیخت اما با کمال میل و آغوش باز دعوت وی را لبیک گفتیم و برای ساعت ۹ قرار ملاقات گذاشتیم
که با ماشین برم دنبالش..
خلاصه طبق هماهنگی قبلی راس ساعت سوار شدیم هلک هلک کنان رفتیم یک رستوران سنتی
و غذا سفارش دادیم من احمق هم از همه جا بیخبر و بدون اطلاع از اهداف شوم محمدعین این
قحطی زده های آنگولا شیرجه زدم روی غذاها و در حرکتی نمادین تمامی غذاها را درو نمودیم در اون
لحظه حضارتوی رستوران هم هر کدام به نوبه خودشون از اتفاقی که داشت رخ میداد احساس خطر ٬
انزجار ٬ رعب و وحشت و گاهی اشمزاز مینمودند!...دیگه کار به جایی رسیده بود که مادره در چشم
بچشو گرفته بود که یه موقع کودکش دچار فساد اخلاق نشه..
!.
پس از صرف غذا و کشوندن قلیان در فضای سنتی کم کم متوجه شدم دارم گر میگیرم قلبم با ضربانهای
نا منظم هی تالاپ تولوپ میکرد و یه جورایی قیری ویری میرفتم که همین امر موجب شد که نتونم در
جای خودم جلوس بدم و سریع آنجا را به سمت منزل ترک نمودیم...
در مسیر خونه دیگه حسابی شرایط نامساعد شد.به همه چیز اظهار علاقه مفرط میکردم صدای یلند
ضبط برایم لذت بخش شده بود برخلاف همیشه صدای استاد حسن شماعی زاده بهم جون دوباره
میداد به به به به ناز نفست حنجره طلا...
خلاصه رسیدیم در خونخه محمدینا پیادش کردم و خودم هم با قیافه ای وحشتناک در حالی که در بهت
و نگرانی بسر میبردم رفتم خونه....
به خونه که رسیدم محمد زنگید و در حالی که مثل الاغی که
بهش تی تاپ دادن مرتب ذوق میکرد و میخندید حالم را جویا شد و پرده از سیاست خصمانه خود و به
چالش کشوندن من برداشت و اعتراف کرد که در حرکتی زیرکانه به علت اینکه من بچه مثبتم و او دقیقا
نقطه مقابل منه داخل نوشابه من قرص اکس انداخته تا منو از راه به در کنه و بعد گفت برو حال کن
واسه خودت و تق گوشی رو قطع کرد
از اونجایی که دیدم دیگر کار از کار گذشته و با توجه به اون حکایت قدیمی که میگه :زمانی که در یک
مکان خلوت چندین نفر بهت حمله ور شدن و قصد تجاوز دارن و تو هم راه فراری نداری مقاومت بی
فایدست پس سعی کن از موقعیت پیش اومده لذت ببری ما هم رفتیم پای کامپیوتر این بود که در میان
انبوهی از سی دی های مبتذل و مستهجن و اینا مستغرق گشتیم و به سان کسی که قهر طبیعت ٬
همه دارو ندارش رو میگیره ٬ یا بیماری که چشمش به طبیبه طبیبش میگه تا فردا میمیره ٬ حیرون
موندم...
لذا یه آهنگ گذاشتم و هدفون رو تا دسته در خود فرو نمودم و بدون هیچ گونه حرکات
جلف و موزون مثل بچه آدم به آهنگ گوش فرا دادم
پس از مدتی یهو چشم کور خود را باز نمودیم و متوجه شدم ای دل غافل ساعت ۳ بامداد شده و ما
همچنان توهم زده ایم و غرق در افکار پلیدیم به این ترتیب به سرعت خود را به سمت رختخواب هدایت
نموده و خوابیدم صبح هم راس ساعت ۷ بیدار گشتیدم و به سمت محل کار روانه همی شدم...
الان هم که ساعت ۲ بعد ازظهره بدنم حسابی خسته است و چشام هم مثل طالبی گرده و در افکار
پلید که یکی رو به قتل برسونم غرق شده ام....
به گفته کارشناسان امر اکس بازی علت تمامی
اینهاترکونده نشدن کامل قرصه که هنوز آثارش تو بدنم باقی مونده...
و بدین ترتیب بود که الان من به سمت اعتیاد و فحشا و اینا کشیده شدم و توسط قاچاقچیا به اسارت
در اومدم..
باشد که شما هم همچون من جملگی رستگار شوید و به اوج برسید.....
تکبیییییییییییر...
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 16:14  توسط یک جوان
|