تبليغاتX
یادداشتهای یک جوان ترشیده
افکار پراکنده یک موجود منسجم از همه چيزو همه جا
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


یادداشتهای یک جوان ترشیده







:Powered By
BLOGFA.COM






WwW.Template-Ir.Tk




آقا جان ببینید من قصد داشتم دیگه مطلب سیاسی ننویسم اما مگه این مردم میزارن هی آدمو با سوژه هایی

مثل این عکس قلقلک میدن ما هم که قلقلکی سریع ولو میشیم ...البته قبل از گزاشتن این پست با تنی چند

ازدوستان دیار وبلاگستان مشورت کردیم اونا هم نظر مثبت داشتن و با اکثریت آرا به تصویب رسید که این

پست در وبلاگ قرار بگیره...

قبل از رفتن به حوزه​های رای گیری ٬ از ماهها قبل بايد خودتان را برای چنين کار خطرناکی آمده کنيد در غير

اينصورت و بدون استفاده از تجربه ديگران و بدون بررسی و مطالعه کافی٬ رفتنن به داخل صف همانا و گشاد

گشاد برگشتن همان. پس خوب دقت کنيد تا ميگويند انتخابات٬انتخابات٬ هول نشید و زرتی نرید توی صف.

آقاجون الکی که نيست خطر داره پای آبرو و ناموس در ميونه فلذا به محض داخل شدن در صفوف طویل رای

گیری تجهيزات لازم و مناسب را همراه داشته باشید...

يکی از اين وسايل خيلی ضروری چند متر سيم خاردار است هميشه يادتان باشد برای اينکه از پشت مورد تجاوز

جنگنده​ها قرار نگيريد٬ دو سه دور سيم خاردار دور خودتون بپيچيد. اين روش تا حدی موثر است اما گزارش​های

غير رسمی حاکی از آن است که بعضی از نيروهای اصولگرا از لابلای سيم خاردارها هم کارشان را ميکنند

لذا جهت پيشگيری از هرگونه حملات غیر مترقبه به سيمها برق فشار قوی هم متصل نماييد. ضمنا يک تابلو

عکسبرداری و ورود افراد غير مجاز اکيدا ممنوع را هم در لابلای سيم خاردارها نصب کنيد...

همیشه مواظب افراد غریبه باشید. تا یک نفر به شما لبخند میزنه و میگه : آقا ساعت چنده؟ محکم بخوابونید

بیخ گوشش.

البته بعقيده بعضی از صاحبنظران اصلاح​طلب٬ بد نیست يک(...... )برای روز مبادا همراه داشته باشيد که اگه

مصلحت ايجاب کرد که کارهایی برای حفظ نظام انجام دهيد و یا مجبور شوید بین بد و بدتر یکی را انتخاب کنید٬

لاقل کمتر اذیت شوید و لذت ببرید

اما تجربه چند ساله اخير مويد اين حقيقت است که اين روشهای پيشگيرانه کهنه شده و شما چه بخواهید چه

نخواهید به محض ورود به حوزه رای گيری ٬تحت هر شرایط آب و هوایی بعون الله تعالی مورد تجاوز قرار خواهید

گرفت....مبارک باشه

والسلام عليکم و رحمت ا... و برکاته

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 9:32  توسط یک جوان  | 


این جمله رو یه جا یی خوندم که خداییش حرف دل منو میزد :

دوست ندارم جدی بنویسم، اما دوست دارم جدی گرفته بشم!

**********

برای بعضی‌ها اینطوریه شنیدین می‌گن آب ریخته رو دیگه نمی‌شه جمع کرد...؟! وقتی یکی از چشم

آدم می‌افته هم دیگه افتاده...

خیلی افسوس داره دوستی‌ها ارزشمندن اما به همون نسبت هم ظریف و شکننده‌اند و به مراقبت نیاز

دارن. وقتی به کسی اعتماد می‌کنی دلت نمی‌خواد اعتمادت رو از دست بدی.

خیلی قشنگه که آدم بتونه به کسی بگه تو دوست صمیمی من هستی. نه..؟اما حیف..!

پ.ن:این پست مربوط میشه به عشاق درد کشیده که از یه سوراخی گزیده شدن به منم هیچ ربطی

نداره من نه عاشقم نه.......  

اینم تکبیییییییییر که زیاد تلخ نشه .....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 14:10  توسط یک جوان  | 


در ابتدا جا داره از تمامی مسلمین و مسلمات و ملت..........پرور که باحضور پر شور خودشون دهن این آمریکا رو

سرویسوندن و بادست خودشون تیشه به ریشه خودشون زدن کمال تشکر و قدر دانی داشته باشم خدایتان

بیامرزد هر چی سرتون بیاد حقتونه..

عرض کنم خدمتتون که پنجشنبه ای که گذشت يکی ديگه از خيل عظيم دخترهای همسایمون به جرگه متاهلين

پيوست!..اونم چه پيوستنی!

اول از همه که قرار بود نامزدی اين شخص مذکور يه موقعی باشه که مدعوين بتونن از دهات بيان شهر و حضور

بهم رسانند منتها فکر کنم بعدش اين خونواده عروس نشستن حساب کردند ديدن انگار همچين براشون به صرفه

نيست اينجوری!اين بود که بعد از کلی بررسی صاف گذاشتنش۲۳ آذر که مامانم میگفت حتی خواهر عروس هم

امتحان داشت و ميخواست نياد.من بدبخت هم که باید میرفتم برای تهیه خبر انتخابات و بقيه هم بلا استثنا يه

بدبختی ای واسه خودشون داشتن... هواشناسی هم اعلام کرده بود رعد و برق ميشه و آمريکا هم تهديد

کرده بود که اگه ۲۳آذر حمل نکنه قطعا صبح بیست و چهارم حمله ميکنه و طرح مبارزه با بد حجابی هم تو بیست

و چهار آذر با جديت بيشتر دنبال ميشه!..و دليل قانع کننده ای که در پی اعتراض همون خيل عظيم جمعيت از

طرف دعوت کنندگان به مدعوين ارايه شد اين بود که يه شخص شخيصی به اسم عباس فقط ۲۳ آذر وقت داشته

و در وصف اين عباس همين بس که خيلی خوب شيرينی تعارف ميکنه و اگه اين نباشه خب چه جوری مهمونا

پذيرايی بشن؟!....يعنی خب اصولا مهمونا نتونن بيان بهتر از اينه که عباس نتونه شيرينی تعارف کنه و اصلا

دوستان به جای ما!..و البته ما هم واسه اينکه مشت محکمی بر دهان ياوه گويان زده باشيم جملگی عين بز

پاشديم رفتيم!!

خلاصه ما رفتيم در مهمونی و اينا و ديديم دو تا در بازه و خلاصه که ما هم با پررويی هر چه تمام تر رفتيم تو زنونه

(يعنی جايی که بعدا قرار بود تبديل بشه به زنونه+بقيه)و با همه ملت حاضر در اونجا رو بوسی کرديم اما بعدا

توسط يک سری معلوم الحال انداختونده شديم بيرون و رفتيم همونجا که بقيه بودند!!

بعد متوجه شديم که داماد ترک تشريف داره و فی اليوم استفاده از هرگونه اس ام اس و جوک و کوفت و زهرمار

که در اون از هموطنانمون به نيکی ياد شده باشه در حکم قيام بر عليه نظام بوده و با فرد خاطی هم ممکنه به

شدت برخورد بشه چون به هر حال هموطنانمون يکی دو تا که نبودند که! زياد بودند!..

خلاصه تا بعد از شام همه چيز کسل کننده و اينا بود و من بدبخت هم نشسته بودم بين يک آقای استاد شيمی

و يک مهندس اهل مطالعه و اين دو تا در دو طرف من به بحث در مورد بازيافت يک نوع پليمر که در اثر حرارت به

زهرمار تبديل ميشه صحبت ميکردند و ضمنا صندلیه خيلی سفت بود و گرم هم بود و کراوات واقعا چير بديه و

همون بهتر که اصلا حرام اعلام بشه که ما خفه نشيم و هی اين فيلمبرداره ميومد زوم ميکرد توی چشم من منم

خندم ميگرفت مجبور بودم تمام اين مصايب رو بريزم توی خودم و دم نزنم!!

یدونه از این همسایه هامونم که نسل اندر نسل بنا میباشند و بدون هیچگونه مدرک دانشگاهی مدام مدعیه که 

مهندس معماریمو اینا در سمت ديگر مجلس در حال سخنرانی در مورد اينکه يک مهندس باید اخلاق حرفه ای

داشته باشه و هيچ گاه نبايد با بی ام دابليو به  محل کار بره و فقط بايد با زانتيای خودش به ساختمونها سر بزنه

سخن میپراکندند..... یکی نيست بهش بگه عزيزم حالا شما فعلا با دوچرخه يه سری به ساختمونها بزن یهویی

نریزه پایین بعدا اگه خواستی بده ما يه بوق با ماشينت ميزنيم.....!

بعد از اينکه من به اندازه ۱۰ کيلو از وزنم در اثر تعرق بيش از حد کاسته شد رفتيم واسه شام و در اونجا مشاهده

شد که عروس خانوم محترمه دارن عين بلدوزر ميز شام رو مورد لطف و عنايت خودشون قرار ميدن و انگار نه انگار

که عروسيشونه!! بعد تازه بلد هم نبود با اين کفش پاشنه دارا راه بره عين بند بازا با دوماد اونجا قدم ميزد 

دومادم که خب قبلا متعاقبا عرض شد که دلايل موجهی دارن و اينا و به همون دلايل داشتن واسه خودشون یه

وری شام ميخوردند و اتفاقا خيلی هم مهربون بودند و هی واسه پيرزن ها نوشابه مياوردند و دست نوازش بر سر

کودکان ميکشيدند و آدم ياد اين عکسای امام ميفتاد که اول کتاب فارسی دبستان چاپ ميکنن که امام داره بچه

هه رو نازی ميکنه!

ضمنا سابقا يک سری ياوه گو اظهاراتی کاملا بی ربط در مورد شباهت من بی چاره با داماد مذبور ارايه کرده

بودند که من سعی کردم با استفاده از گفتگو و دیپلماسی قضيه رو حل کنم!

بعد از شام هم که بقيه رفتن توی زنونه اين پدر داماد داشت فيلم ميگرفت با دوربينش بعد کلا مجلس رو از توی

ال سی دی دوربينه نگاه ميکرد وکلی هم ذوق ميکرد و لبخند ميزد و در لنز دوربينشم بسته بود! حالا چطوری

با اين پشتکار با دوربين در بسته فيلم ميگرفت من نميدونم ديگه!...اينجا بود که من واقعا فهميدم که چرا اين

دختر همسایه ما تونسته ازدواج کنه اونم با يه آقای خوش تیپ.. و همچنين چطور يه آقای خوشتیپ حاضر شده

با این دختره که در تمام عمر با شکلات و پفک تغذيه شده و کلسيم به هيچ وجه مصرف نکرده و در سرش پر از

شکلاته - ازدواج کنه!!

خواهر عروس هم يه لباس گل منگولی پوشيده بود فکر ميکرد شبيه آنجلينا جولی شده با چاقو که ميخواست

برقصه هر لحظه من احتمال ميدادم که الان يکی دو نفرو به قتل ميرسونه با اين وضعيت زننده ای که تکون ميخوره!

خلاصه همين ديگه!له بشم و اينا!اگه نخوام له بشم بازم احتمالا توسط يک سری ناشناس در اثر ياوه گويی در اين

مکان مقدس وسط ميدون اصلی شهر به صليب کشيده ميشم و شاهد رستگاری رو در آغوش ميکشم!!

تکبیییییییییر............

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 14:27  توسط یک جوان  | 


ما هم از شنگول بودن دیگران شنگول و خندانيم و به شدت هم در حال خوردن  کیک و نسکافه و اینا به مقدار

فراوان هستيم که اگه روند بلعش و جَوِش و قورتش ما به دست يه عامل ماورايی کنترل نشه حتما تا دقايقی

ديگر يا خفه ميشيم يا منهدم ميشيم يا ميترکيم!...

دیشب در حال انبار کردن کاسه سوم سوپ در حلقوممان بودیم که مادرمان با صدايی ماورا صوت مارو از عالم

اندرون به عالم برون پرتاب ميکنه:هوی حامد!....بيا يه کاسه از این سوپها  ببر بده دم خونه خاله اينا..

خلاصه که مامانمون يک عدد قدح لبريز از سوپ رو ميذارن روی کله ی من که ببرم خونه خاله اینا !...ما هم اين

قدح مبارک رو قرار ميديم توی جا پای صندلی جلوی ماشين و به سوی خونه خالمون اينا همی روان شويم 

فکر کنم در طول عمرم اينقدر با احتياط و يواش رانندگی نکرده باشم!همچين با احتياط و بچه مثبتانه داريم راه

خودمونو ميريم که يه دفعه يه دونه از اين پیکان عهد بوقيا مثل بز پيداش ميشه و از سمت راست ما سبقت

ميگيره.خدايا..!آخه چرا مومنين رو در شرايطی قرار ميدی که حرص بخورن؟! آخه من الان اگه حال اينو

نگيرم که حال خودم گرفته ميشه٬اگه حال اينو بگيرمم که حال آش گرفته ميشه..اين چگونه دو راهی ای است

که ما در آن گير کرده ايم؟!

در حال ياس فلسفی و عرفانی خودمان قرار داريم که شتلق ميفتيم توی چاله ی خيابون و يه صدايی هم از توی

جاپای صندلی جلو شنيده ميشه...خلاصه که جناب سوپ از خودشون بيخود شدند و يه مقاديری توی پوست

خودشون جا نشدند و همچين يه نمه گند زده شده به ماشين!!

سر چهار راه يک عدد از خواهران دينی واساده و پيداست خيلی هم با ايمانه و به هر حال خب اين خانومه الان

در اين هوای سرد و اين حجم عظيم آلودگی سر چهارراه تنها و بی کس و بی سرپناه واساده و ما هم که خب

آلیاژ انسانيت هستيم و خوبيم و گليم و ثوابش صد برابره و بايد سوارش کنيم..اما خب اگه بخوايم سوارش کنيم

که با پا ميره توی آش..!تازه ماشين هم که بوی هویج میده!!..خدايا؟!آخه الان چه وقت امتحان الهی

گرفتنه؟!به ناچار مجبور ميشيم معيار های انسانی رو زير پا بذاريم و به راه خودمون ادامه بديم..!خدايا مارو ببخش

که به بنده ی شريفت کمک نکرديم!

در همون حالت جينگولانه ميريم و هی يه صداهای عجيبی از توی جاپا به گوش ميرسه و ما هم خودمونو ميزنيم

به کوچه ای که علی چپ اينا سابقا توش زيست ميکردند...به سلامت و خير و خوشی ميرسيم دم خونه خاله و

تقريبا هيچی توی کاسه سوپ نيست..!همشون به عالم باقی شتافتند و ماشين رو مزين کردند!.

به هر حال ما کاسه سوپ رو پر تحويل ميديم و برميگرديم!!...خدا کنه دختر خاله کزاز نگيره فقط!!

به جون خودم ديروز همه لاستيکا رو شسته بودم!تميزه!...تازشم آش خودش داغه ضد عفونی ميکنه ديگه!

خلاصه که اين فصل پاييز هم داره تموم میشه و اين اس ام اس تکراريه که ميگه جوجه هاتونو بشمارينو هم ده

هزار نفر واسه ما فرستادند و همچين چشم به هم بزنيم مرديم رفتيم زيرخاک!..

ضمنا توی کامنتدونی نظر غير مربوط به متن علمی و فرا تخصصی من نوشته نشه و گرنه نويسندشو وسط ميدون

به صليب ميکشم تا درس عبرتی بشه واسه سايرين!

تکبیییییییر.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 10:36  توسط یک جوان  |