در ابتدا جا داره از تمامی مسلمین و مسلمات و ملت..........پرور که باحضور پر شور خودشون دهن این آمریکا رو
سرویسوندن و بادست خودشون تیشه به ریشه خودشون زدن کمال تشکر و قدر دانی داشته باشم خدایتان
بیامرزد هر چی سرتون بیاد حقتونه..
عرض کنم خدمتتون که پنجشنبه ای که گذشت يکی ديگه از خيل عظيم دخترهای همسایمون به جرگه متاهلين
پيوست!..اونم چه پيوستنی! 
اول از همه که قرار بود نامزدی اين شخص مذکور يه موقعی باشه که مدعوين بتونن از دهات بيان شهر و حضور
بهم رسانند منتها فکر کنم بعدش اين خونواده عروس نشستن حساب کردند ديدن انگار همچين براشون به صرفه
نيست اينجوری!اين بود که بعد از کلی بررسی صاف گذاشتنش۲۳ آذر که مامانم میگفت حتی خواهر عروس هم
امتحان داشت و ميخواست نياد.من بدبخت هم که باید میرفتم برای تهیه خبر انتخابات
و بقيه هم بلا استثنا يه
بدبختی ای واسه خودشون داشتن...
هواشناسی هم اعلام کرده بود رعد و برق ميشه و آمريکا هم تهديد
کرده بود که اگه ۲۳آذر حمل نکنه قطعا صبح بیست و چهارم حمله ميکنه و طرح مبارزه با بد حجابی هم تو بیست
و چهار آذر با جديت بيشتر دنبال ميشه!..و دليل قانع کننده ای که در پی اعتراض همون خيل عظيم جمعيت از
طرف دعوت کنندگان به مدعوين ارايه شد اين بود که يه شخص شخيصی به اسم عباس فقط ۲۳ آذر وقت داشته
و در وصف اين عباس همين بس که خيلی خوب شيرينی تعارف ميکنه و اگه اين نباشه خب چه جوری مهمونا
پذيرايی بشن؟!....يعنی خب اصولا مهمونا نتونن بيان بهتر از اينه که عباس نتونه شيرينی تعارف کنه و اصلا
دوستان به جای ما!..و البته ما هم واسه اينکه مشت محکمی بر دهان ياوه گويان زده باشيم جملگی عين بز
پاشديم رفتيم!!
خلاصه ما رفتيم در مهمونی و اينا و ديديم دو تا در بازه و خلاصه که ما هم با پررويی هر چه تمام تر رفتيم تو زنونه
(يعنی جايی که بعدا قرار بود تبديل بشه به زنونه+بقيه)و با همه ملت حاضر در اونجا رو بوسی کرديم اما بعدا
توسط يک سری معلوم الحال انداختونده شديم بيرون و رفتيم همونجا که بقيه بودند!! 
بعد متوجه شديم که داماد ترک تشريف داره و فی اليوم استفاده از هرگونه اس ام اس و جوک و کوفت و زهرمار
که در اون از هموطنانمون به نيکی ياد شده باشه در حکم قيام بر عليه نظام بوده و با فرد خاطی هم ممکنه به
شدت برخورد بشه چون به هر حال هموطنانمون يکی دو تا که نبودند که! زياد بودند!..
خلاصه تا بعد از شام همه چيز کسل کننده و اينا بود و من بدبخت هم نشسته بودم بين يک آقای استاد شيمی
و يک مهندس اهل مطالعه و اين دو تا در دو طرف من به بحث در مورد بازيافت يک نوع پليمر که در اثر حرارت به
زهرمار تبديل ميشه صحبت ميکردند و ضمنا صندلیه خيلی سفت بود و گرم هم بود و کراوات واقعا چير بديه و
همون بهتر که اصلا حرام اعلام بشه که ما خفه نشيم و هی اين فيلمبرداره ميومد زوم ميکرد توی چشم من منم
خندم ميگرفت مجبور بودم تمام اين مصايب رو بريزم توی خودم و دم نزنم!
!
یدونه از این همسایه هامونم که نسل اندر نسل بنا میباشند و بدون هیچگونه مدرک دانشگاهی مدام مدعیه که
مهندس معماریمو اینا در سمت ديگر مجلس در حال سخنرانی در مورد اينکه يک مهندس باید اخلاق حرفه ای
داشته باشه و هيچ گاه نبايد با بی ام دابليو به محل کار بره و فقط بايد با زانتيای خودش به ساختمونها سر بزنه
سخن میپراکندند..... یکی نيست بهش بگه عزيزم حالا شما فعلا با دوچرخه يه سری به ساختمونها بزن یهویی
نریزه پایین بعدا اگه خواستی بده ما يه بوق با ماشينت ميزنيم.....!
بعد از اينکه من به اندازه ۱۰ کيلو از وزنم در اثر تعرق بيش از حد کاسته شد رفتيم واسه شام و در اونجا مشاهده
شد که عروس خانوم محترمه دارن عين بلدوزر ميز شام رو مورد لطف و عنايت خودشون قرار ميدن و انگار نه انگار
که عروسيشونه!! بعد تازه بلد هم نبود با اين کفش پاشنه دارا راه بره عين بند بازا با دوماد اونجا قدم ميزد 
دومادم که خب قبلا متعاقبا عرض شد که دلايل موجهی دارن و اينا و به همون دلايل داشتن واسه خودشون یه
وری شام ميخوردند و اتفاقا خيلی هم مهربون بودند و هی واسه پيرزن ها نوشابه مياوردند و دست نوازش بر سر
کودکان ميکشيدند و آدم ياد اين عکسای امام ميفتاد که اول کتاب فارسی دبستان چاپ ميکنن که امام داره بچه
هه رو نازی ميکنه! 
ضمنا سابقا يک سری ياوه گو اظهاراتی کاملا بی ربط در مورد شباهت من بی چاره با داماد مذبور ارايه کرده
بودند که من سعی کردم با استفاده از گفتگو و دیپلماسی قضيه رو حل کنم! 
بعد از شام هم که بقيه رفتن توی زنونه اين پدر داماد داشت فيلم ميگرفت با دوربينش بعد کلا مجلس رو از توی
ال سی دی دوربينه نگاه ميکرد وکلی هم ذوق ميکرد و لبخند ميزد و در لنز دوربينشم بسته بود
! حالا چطوری
با اين پشتکار با دوربين در بسته فيلم ميگرفت من نميدونم ديگه!...
اينجا بود که من واقعا فهميدم که چرا اين
دختر همسایه ما تونسته ازدواج کنه اونم با يه آقای خوش تیپ.. و همچنين چطور يه آقای خوشتیپ حاضر شده
با این دختره که در تمام عمر با شکلات و پفک تغذيه شده و کلسيم به هيچ وجه مصرف نکرده و در سرش پر از
شکلاته - ازدواج کنه!!
خواهر عروس هم يه لباس گل منگولی پوشيده بود فکر ميکرد شبيه آنجلينا جولی شده با چاقو که ميخواست
برقصه هر لحظه من احتمال ميدادم که الان يکی دو نفرو به قتل ميرسونه با اين وضعيت زننده ای که تکون ميخوره!
خلاصه همين ديگه!له بشم و اينا!اگه نخوام له بشم بازم احتمالا توسط يک سری ناشناس در اثر ياوه گويی در اين
مکان مقدس وسط ميدون اصلی شهر به صليب کشيده ميشم و شاهد رستگاری رو در آغوش ميکشم
!!
تکبیییییییییر............