جونم براتون نقل کنه که دیشب ما در یک جریان فوق پلیسی شرکت داشتیم!..
جریان از این قرار بود که ما پس از اینکه برای بار شصتادم داشتیم این لگن لعنتی رو از تعویض روغنی به سمت
منزل هدایت میکردیم و بسیار هم دیرمون شده بود و اعصاب نداشتیم و اینها٬به ناگه به یک تقاطعی رسیدیم که
ملت حاضر در اونجا هیچ رقمه حاضر به همکاری با ما نبودند و اصلا راه نمیدادند که اینجانب از خیابون گذر کنه
این بود که ما به صورت خودمختار و خودجوش و خودپرداز و خود سر دماغ این ماشینه رو هلوندیم وسط خیابان که
منجر به ترمز گیری شدید یک دستگاه پژو حاوی یک فرد سیبیلو شد و سپس این راننده کاملا خاطی که اصلا
بیخود کرده بود سرعت غیر مجاز میرفت و قصد داشت وارد من بشه ولی به مقاصد شومش نرسید یک سری
الفاظ رکیک و زننده ای رو به سمت من پرتاب نمود و منم گفتم خـــفففهه شو بینیم مرتیکه...!
..عمته
و
سپس با آرامش تمام وارد خیابان شدیم!
من همی روان بودم که به ناگه این راننده بی تربیت بی شعور دوون دوون اومد پیچید جلوی من و سپس از توی
اتوموبیل خود خارج شد و دیدگان ما شاهد حلول یک غول بی شاخ و دم با وزنی معادل رضازاده و چشمانی
مثال ببر زخم خورده و سیبیلی به سان پشم بز کوهی و گیسوانی پریشان و چهره ای گلگون و برافروخته بودیم
(عین شوکت)که شلوار گشاد خویشتن را به زور و با چندین حرکت از زیر شکمش به سمت بالا هدایت نمود و به
سمت ماشین ما همی روان بود!...
ما هم اصولا در این موارد اصلا نمیلرزیم و اصلا نمیترسیم ....
این بود که ما خیلی ریلکس و عادی دنده عقب رو جا زدیم و رفتیم عقب و بعد عین احمق ها پیچیدیم توی
کوچه یکی از دوستان که یه طرفش بن بسته و یه طرفش هم تنگه و ماشین رد نمیشه
اونم با چه حالتی بیا
و ببین
؟!..به علت از بین رفتن دیسک و صفحه ویرگول این خودرو خیلی با آرامش حرکت میکرد و آقاهه هم با
آرامش روی صندوق من مشت میزد و هوار میکشید
بعد ما اومدیم صاف عین خل ها دم در خونه دوستمون معروف به ممد هرکول و ریلکس زنگ در رو فشار دادیم و
ایشون رو صدا نمودیم:
- کیه؟!
*چیزه..میگم که محمد یه دیقه بیا دم در کارت دارم
- بیا تو بگو حالشو ندارم بیام دم در
*آخه ها یه آقاهه ای فکر کنم میخواد منو بکشه الان داره با ماشینش میاد توی کوچه شما!
-....شپلق!!!
در این لحظه اون راننده در حالی که عربده میکشید و مدام میگفت آدمت میکنم در فاصله ای نه چندان زیاد از ما
بود و محمد عین سوپر من و مرد عنکبوتی و اینا یه دفعه درو واکرد و با یک گردن کج و نگاهی غضب آلود بهش
نیگا کرد!...منم که تا اون موقع عین زردچوبه شده بودم و میلرزیدم یهو ابروهامو گره کردم و زل زدم به مرتیکه
گفتم:هـــا چته ؟!
بعد از اونجایی که این رفیق ما از نظر هیبت با آرنولد برابری میکنه طرف دنده عقب گرفت و رفت و من به تنهایی و
بدون ترس و بدون هیچگونه واهمه تونستم خودم رو از دست قاچاقچیا نجات بدم و دختر حاکمم از چنگال مزدوران
در بیارم ببرم یه گوشه ازدواج کنم!..و خلاصه به این صورت من مورد تجاوز این مرتیکه قرار نگرفتم و الان زنده و
سلامتم!
در اینجا جا داره که از ایشون که در تمامی مراحل زندگی حامی و بالاخواه بنده بودند کمال تشکر را داشته
باشم ... به افتخارشون کف مرتب
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 9:5  توسط یک جوان
|