تبليغاتX
یادداشتهای یک جوان ترشیده
افکار پراکنده یک موجود منسجم از همه چيزو همه جا
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


یادداشتهای یک جوان ترشیده







:Powered By
BLOGFA.COM






WwW.Template-Ir.Tk




جونم براتون نقل کنه که دیشب ما در یک جریان فوق پلیسی شرکت داشتیم!..

جریان از این قرار بود که ما پس از اینکه برای بار شصتادم داشتیم این لگن لعنتی رو از تعویض روغنی به سمت

منزل هدایت میکردیم و بسیار هم دیرمون شده بود و اعصاب نداشتیم و اینها٬به ناگه به یک تقاطعی رسیدیم که

ملت حاضر در اونجا هیچ رقمه حاضر به همکاری با ما نبودند و اصلا راه نمیدادند که اینجانب از خیابون گذر کنه

این بود که ما به صورت خودمختار و خودجوش و خودپرداز و خود سر دماغ این ماشینه رو هلوندیم وسط خیابان که

منجر به ترمز گیری شدید یک دستگاه پژو حاوی یک فرد سیبیلو شد و سپس این راننده کاملا خاطی که اصلا

بیخود کرده بود سرعت غیر مجاز میرفت و قصد داشت وارد من بشه ولی به مقاصد شومش نرسید یک سری

الفاظ رکیک و زننده ای رو به سمت من پرتاب نمود و منم گفتم خـــفففهه شو بینیم مرتیکه...!..عمته و

سپس با آرامش تمام وارد خیابان شدیم!

من همی روان بودم که به ناگه این راننده بی تربیت بی شعور دوون دوون اومد پیچید جلوی من و سپس از توی

اتوموبیل خود خارج شد و دیدگان ما شاهد حلول یک غول بی شاخ و دم با وزنی معادل رضازاده و چشمانی

مثال ببر زخم خورده و سیبیلی به سان پشم بز کوهی و گیسوانی پریشان و چهره ای گلگون و برافروخته بودیم

(عین شوکت)که شلوار گشاد خویشتن را به زور و با چندین حرکت از زیر شکمش به سمت بالا هدایت نمود و به

سمت ماشین ما همی روان بود!...ما هم اصولا در این موارد اصلا نمیلرزیم و اصلا نمیترسیم ....

این بود که ما خیلی ریلکس و عادی دنده عقب رو جا زدیم و رفتیم عقب و بعد عین احمق ها پیچیدیم توی

کوچه یکی از دوستان که یه طرفش بن بسته و یه طرفش هم تنگه و ماشین رد نمیشهاونم با چه حالتی بیا

و ببین؟!..به علت از بین رفتن دیسک و صفحه ویرگول این خودرو خیلی با آرامش حرکت میکرد و آقاهه هم با

آرامش روی صندوق من مشت میزد و هوار میکشید

بعد ما اومدیم صاف عین خل ها دم در خونه دوستمون معروف به ممد هرکول و ریلکس زنگ در رو فشار دادیم و

ایشون رو صدا نمودیم:

- کیه؟!

*چیزه..میگم که محمد یه دیقه بیا دم در کارت دارم

- بیا تو بگو حالشو ندارم بیام دم در

*آخه ها یه آقاهه ای فکر کنم میخواد منو بکشه الان داره با ماشینش میاد توی کوچه شما!

-....شپلق!!!

در این لحظه اون راننده در حالی که عربده میکشید و مدام میگفت آدمت میکنم در فاصله ای نه چندان زیاد از ما

بود و محمد عین سوپر من و مرد عنکبوتی و اینا یه دفعه درو واکرد و با یک گردن کج و نگاهی غضب آلود بهش

نیگا کرد!...منم که تا اون موقع عین زردچوبه شده بودم و میلرزیدم یهو ابروهامو گره کردم و زل زدم به مرتیکه

گفتم:هـــا چته ؟!

بعد از اونجایی که این رفیق ما از نظر هیبت با آرنولد برابری میکنه طرف دنده عقب گرفت و رفت و من به تنهایی و

بدون ترس و بدون هیچگونه واهمه تونستم خودم رو از دست قاچاقچیا نجات بدم و دختر حاکمم از چنگال مزدوران

در بیارم ببرم یه گوشه ازدواج کنم!..و خلاصه به این صورت من مورد تجاوز این مرتیکه قرار نگرفتم و الان زنده و

سلامتم!

در اینجا جا داره که از ایشون که در تمامی مراحل زندگی حامی و بالاخواه بنده بودند کمال تشکر را داشته

باشم ... به افتخارشون کف مرتب 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 9:5  توسط یک جوان  | 


خب با عنایت به تهدیدهای اخیر منادی کفر و پیشنهادات عده ای از دوستان یه چند وقتی دست از

سر این سیاست بر میداریم و به روزمره گیها میپردازیم باشد که جملگی رستگار و اثبات شوید که چقدر

زندگی زیباست... 

جونم براتون نقل کنه اول از همه اون ۴ کیلویی که به صورت نا خداگاه و کاملا طبیعی از هیکلمون کاسته

شده بود طی مهمونی های مختلف و مختلط و غیر مختلط و داخل و خارج و اینا بازگردانده شد سر

جاش تا یه موقع ما بیخود احساس اعتماد به نفس کاذب بهمون دست نده و هی به خودمون بنازیم که

عجب هیکلی و آخ فدات بشم و اینا.!الان باز شیکم حاج آقایی اومد سر جای اولش..!(در جایی

هم یک سری بی دین و منادی کفر  مجددا این مدل شیکم را شیکم عرق خوری نامیده اند که خیلی

غلط کرده اند و ما محکوم میکنیم !)

الان پاییز داره تموم میشه و من اصلا نمی فهمم چرا هنوز از صبح کله سحر تا پاسی از شب برای انجام

کار و تفریح تو خیابونا ولو شدم و هرکس هم زنگ میزنه میگه حامد بیا بریم فلان جا بی برو برگرد قبول

میکنم و کار به جایی رسیده که وقتی چراغ قرمز میشه میخوابم وقتی سبز میشه بیدار میشم و به

زندگی ادامه میدم و اصلا نمیفهمم چرا و چه جوری این همه برنامه رو من از صبح تا شب اجرا میکنم و

نمیمیرم..!!و البته یک سری تصمیمات خبیثانه و مزورانه و مزدورانه هم در قبال درس خوندن واسه

ادامه تحصیل و تغییر رشته اخذ نمودم که فقط حماقت اینجانب رو ثابت میکنه .

دیروز که جمعه بود تصمیم گرفتم صبح زودتر از خواب بیدار بشم و برم پارکینگ خرید و فروش خودرو که

این لگن جلفو که از شونصد کیلومتری قابل شناساییست رد کنم بره و یه جایگزین براش پیدا کنم...لذا

از آنجایی که به خاطر مشغله زیاد تا ۴ بامداد روز جمعه پای کامپیوتر و توی اینترنت بودم مزید بر علت

شد که تا ساعت ۲ بعد از ظهر بخوابم و اصلا یادم بره که چه تصمیم راسخی گرفته بودم..با این حال دلو

زدم به دریا و به سوی عبدل آباد مرکز شکوفه روانه همی شدم ...

پس از ورود به این مکان مقدس که ماشینا رنگا وارنگ  توش وول میزدن.. برای به دست آوردن فی

خودرو شروع به قدم زدن نمودم که به ناگه با چهره نگران شوهر دختر عموم مواجه شدم که از صبح 

برای فروش ماشینش وارد بازار شده بود اما تا اون لحظه کاری از پیش نبرده بود  ... !

از اونجایی که دست من برای دیگران تو خرید و فروش ماشین زبان زد خاص و عامه در کمتر از ۲۰ دقیقه

و با بهره گیری از ترفندهای دلالی و نمایشگاهی ماشینشو ۲۰۰ هزار بالای قیمت رد کردم و درجا پول

 نقد گرفتیم و ماشینو تا ثبت سند در محضر به خریدار تحویل دادیم و به یکساعت نکشید که یک پژو ۴۰۵

مشکی  براش خریدم که باعث شخص مذکور شادو شنگول بره خونشون که قرار شد بعدا از ما تقدیر

به عمل آورند....بعدش هم از اونجایی که میگن طرف واسه همه ننه هست و برای خودش زن بابا یا یه

چیزایی تو این مایه ها ما هم دست از پا درازتر  با همون ماشین قبلی به منزل برگشتم.....

در خاتمه برنامه از کلیه دوستان و آشنايان و کليه فاميل های وابسطه و کسبه بازار و علما و فقها و

روحانيون حوزه و دانشگاه که توی نظردونی شرکت با اظهار لطفشون منو شادمان میکنند طلب مغفرت

ميکنم.......!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 11:10  توسط یک جوان  | 


خبرنگار: آقای ....... بسلامتی همه دنيا عليه ايران همصدا شدند و پرونده ای را که ميتوانست خيلی

زودتر به مصالحه کشيده شود به شورای امنيت فرستادند. نظر شما چيه؟

مقام مسئول: اعوذ بالله من الشيطان الرجيم. بسم الله الرحمن الرحيم. الحمدلله رب العالمين.

خبرنگار: خيلی ممنون. قانع شدم. بريم سوال بعدی. من فکر ميکنم همان رفتاری که شما با ملت ايران

ميکنيد يعنی مثل قرون وسطی چند نفر برای کل ايران تصميم ميگيرند همان شيوه را چند تا کشور قلدر

دنيا در مورد حکومت ايران اتخاذ کرده و زورگويی ميکنند. اينطور نيست؟

مقام مسئول: الرحمن الرحيم. مالک يوم الدين. اياک نعبد و اياک نستعين.

خبرنگار: درسته! اما سوال بعدی. ديديد شما بيخودی با ريسمان پوسيده ای مثل روسيه و هند و چين

به چاه رفتيد. پس حمايت آنها چی شد؟ جواب مردم رو چی ميديد؟

مقام مسئول: اهدنا الصراط المستقيم.

خبرنگار:  همينطوره که شما ميفرماييد. حالا فکر ميکنيد با اتکا به چه امکانات و ساختار اقتصادی و

اجتماعی ميخواهيد با تحريم های جهانی مقابله کنيد؟ میدانید چقدر اقتصاد این کشور بخاطر این

نادانی شما صدمه میبیند؟

مقام مسئول: صراط الذين انعمت عليهم غير المغضوب عليهم و الضاااااااااااالين

خبرنگار: احسنت. دقيقا همينه. هرچه جلوتر ميريم عواقب اين سياستهای نابخردانه جمهوری اسلامی

وخيم تر ميشه و مصالحه در مراحل بعدی هزينه بيشتری برای مردم داره. آيا بهتر نيست برای حفظ اين

مملکت و دين و جان مردم، خودتون با زبان خوش بريد کنار و طی يک رفراندم قدرت را به دست مردم

بسپاريد؟

مقام مسئول:سبحان الله

خبرنگار: ببين من دارم دلم برای اين کشور بدبخت ميسوزه. آخه تا کی ما بايد توی دنيا منزوی باشيم؟

تا کی ما بايد کشوری عقب مانده محسوب بشيم؟ همه کشورهای دور و بر ما از ما جلوتر زدند. بزاريد با

دنيا آشتی کنيم. بزاريد سرمايه ها دوباره به مملکت برگردد. بزاريد ايران آباد و پيشرفته بشه. تا زمانی

که شما در قدرت هستيد دنيا از ايران روگردان است و مرتبا بهانه جويی ميکند. بريد کنار ديگه. اَه.

مقام مسئول: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد عبده و رسوله

خبرنگار:  يعنی اين مردم بايد شهادتين شون رو بخونند؟

مقام مسئول: السلام عليکم و رحمة الله و برکاته

خبرنگار: يعنی الفاتحه؟

مقام مسئول: الله اکبر. الله اکبر. الله اکبر. چرا نميزاری نمازم رو بخونم؟

خبرنگار: کاملا صحيح ميفرماييد. من هم همين رو ميگم. شماها بريد نماز تون رو بخونيد و بزاريد مردم

زندگی شون رو بکنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 15:14  توسط یک جوان  |