تبليغاتX
یادداشتهای یک جوان ترشیده
افکار درب و داغون یک موجود منسجم
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


یادداشتهای یک جوان ترشیده







:Powered By
BLOGFA.COM






WwW.Template-Ir.Tk




تا به حال دیدید يكي از طرف‌هاي رابطه در ابراز احساساتش زیاده روی یا به تعبیری اغراق مي‌كنه؟!

معمولا اين اتفاق در اوایل رابطه كه يكي از طرفها سعي میکنه با "حساس" نشون دادن بیش از حد

خودش بر جذابيتش اضافه کنه ، بيشتر رخ مي‌ده.

مثلا تو متن اس ام اس ها و مکالماتش چنان از غم دوری شکست و اینجور چیزها ميناله انگار كه

سالهای ساله شما رو نديده‌ در صورتي كه دو روز قبل با هم بودین. يا وقتي با هم تو خيابون از كنار يك

بچه گربه رد میشید يهو از این رو به اون ميشه لوس بازی در میاره و جيغ‌هاي خفن مي‌كشه و ميخواد از

فرط لذت تماشاي اون بچه گربه جون بده. يا موقع ديدن يك فيلم غمناك از گريه به هق‌هق ميوفته. يا اينكه

یه دفعه عاشق يك عروسك مسخره پشت ويترين مي‌شه و تمام پس‌انداز زندگيشو برای خریدش هزینه

میکنه...

مي‌خوام بگم! اگر طرفتون فرق نمیکنه چه پسر و چه دختر همچین اخلاقی داره هيچ فکر نكنيد كه اون

فقط «حساسه» و با اين تصور رفتارتون رو طوري تنظيم نكنيد كه متناسب با روحيه اون باشه. بدونيد كه

اون اساسا حساس نيست بلكه «سانتي‌مانتاله».

بايد بين سانتي‌مانتال و حساس فرق بگذاريد و به ظن حساس بودنش هرگز به احساسات غليظ و 

گل‌درشتش توجه نكنيد.

اما اگر این رابطه براي شما ارزشمنده، بهتره لااقل اسير این احساسات نشيد و جدي‌اش نگيريد. شما با

توجه نشون دادن به احساسات احمقانه باعث مشروعيتش در ذهن فاعل آن عمل مي‌شويد. اين كار

براش بيش از هر چیزی خطرناكه: شما دروغ اونو در ذهن خودش مخفي مي‌كنيد.!

حالا بره؟ خب فدای سرتون! اما توجه نشون دادن به آن احساسات در واقع رابطه خودتون رو هم داراي

پيچيدگي‌هاي غير ضروري و دردسر‌سازي مي‌كنه كه به مرور لذتش را كم مي‌كند و بر ملالش مي‌افزايد.

حتي ممكنه تعهداتي به مراتب سخت‌تر از تعهد ازدواج را به شما تحميل كند.

مثل تعهد به ابراز احساسات شنيع به بچه‌گربه‌هاي آواره..!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 9:51  توسط خودم تنها  | 


چند روز پیش خونه يكي از دوستان جمع شده بوديم. . کنار بساط قلیون و اینا نشسته بودیم که يكي از

بچه ها پروند : «اکبری هم عجب خانم بازيه!!!» و بعد شروع كرد به تعريف ماجراهايي از روابط باورنكردني

اون با بعضي از خانم‌هاي محيط كار سابق! از جمله اينكه به طور اتفاقي متوجه شوخي جنسي يكي از

خانم‌ها با او شده بود!

شما اين آقاي اکبری رو نمي‌شناسيد و به همين خاطر فکر مي‌كنيد هر مردي مي‌تونه يك "خانم باز"

باشد. اما اگر مي‌شناختيدش بدون شك مي‌گفتيد هر مردي مي‌تواند به جز اکبری! حالا اگه کمی وقت

بزارید واستون تعریف میکنم که این اکبری چه جور جانوريه:

«قد مردي را فرض كنيد كج و كوله. كوتاه. حدود سي ساله با چهره‌اي كه عينك ته استكاني به زشت

مطلق تبديلش كرده. موقع حرف زدن اگه به چهرش نگاه نکنید صداي گربه ماده‌اي، در فصل جفت‌گيري به

گوشتون مي‌خوره.‌

از حرف‌هاش چيزي يادم نيست جز همان ناله‌هايي كه گه‌گاه از توي راهروي اداره مي‌شنيدم.

شغلش خدماتیه . همه كاري مي‌كنه. از چایی اوردن تا كارهاي برقي و سیم کشی تلفن و اینها.

شخصيتش اما ديگه واقعا كارتونيه ! از اون آدم‌هايي كه سايرين به عنوان تفريح كتكش مي‌زنند. من هم تا

نديده بودم باورم نمي‌شد اما يك روز توی کوچه ديدم نگهبان اداره با يك چوب داره دنبالش میکنه . خارج از

وقت اداري بود و مسئولاشون رفته بودند و اونها داشتند تفريح مي‌كردند. چطور؟ با «بازي كتك زدن به قصد

كشت!» يكبار هم توي نهارخوری داشتم نهار مي‌خوردم كه يك صدايي شبيه به برخورد شديد دو‌دست

خيس شنيدم. اونهم با اكوي حموم! بيرون كه اومدم ديدم يكي داشته از كنارش رد مي‌شده، گفته با

تمام توان يك سيلي هم به گوش "اين" بزنم! و حالا واكنش آقاي سيلي خورده؟ هيچ! اومد نهارشو

خورد و رفت. در يك كلام: معيار مشنگ. به كل از مرحله پرت و آزاد از هر نوع غرور و عقل.»

خلاصه اين «اکبری» بود كه مي‌شناختم و نميدونم چرا هميشه فکر ميكردم هیچ کس بهش راه نمي‌ده و

با همه اين اوصاف فرض كنيد يكي بگه: «فلاني هم عجب خانم بازيه!.» رفیق ما شواهدي داشت.

چيزهايي شنيده بود. اما منم کمی شعور دارم و با همان مقدار، ترجيح دادم باور نكنم.

حالا من مي‌خوام طور ديگري با ماجرا برخورد كنم. با فرض حقيقت داشتن ماجرا، مي‌خوام ببينم چطور

آدمي با این شرايط محبوب چند زن، كه بلحاظ مالي، ظاهري و  هم طبقاتي بالاتر از او قرار داشتند، بوده

(لابد حالا هم هست)؟!  تحليل‌های كشكيم ، الله بختكي و روي هوا. اما به خوندنش مي‌ارزه:

۱ ـ اکبری هميشه نوعي لباس كار آبي رنگ، میپوشید. هيچوقت اونو با لباس معمولي نديدم. مثل

نظامياني بود كه فقط هنگام خواب اونيفورم‌شون رو از تن در میآرند. اگر از تحليل خودم استفاده كنم، بايد

بگيم اونيفورم عاملي براي جذب زنان به طرفش بوده: به نظرم حتي زناني كه معتقدند مرد رو جز بر پايه

ظاهرش نمي‌سنجند، در همين ظاهر تراوش زندگي بهتری رو مي‌بينند. زندگي غريبه با همه مرداني كه

مي‌شناسند.

به همین خاطره كه نظاميان و مكانيك‌ها و ....... را مي‌پسندند؛ اونيفورم نمي‌گذارد كه درباره قيافه سخت

بگيرند؛اونيفورم آنها مثل عنوان های اشرافی مثل شاهان است. يك شاه،براي به دست آوردن زيباترين

زنان در كشورهايي كه ازشون ديدن مي‌كنه نيازي به چهره زیبا نداره. اما اين براي يك آدم كت و شلوار

پوش معمولي لازم است.

۲ ـ میشه زني رو ديد كه به طور طبيعي نیازهایی داره و به هر دليلي نمي‌تونه اونو توسط يك مرد

معمولي برآورده كنه. حالا اون زن مي‌تونه متوسل بشه به مردی که بي‌آزار و قابل اعتماده اما نيرو و

شور یک نرینه رو داره. مورد دوم، يعني چنين مردي براي اون زن معجزست!

زنان اونو مرد تو‌سري خورده و شوتي مي‌بينند كه كسي حرف‌هايش را جدي نميگيرد. هيچ كس آنقدر

وقاحت ندارد كه به رابطه‌شان با چنين مردي شك كند. از طرف ديگه اين مرد هيچ‌كدام از توقعات مردان

معمولي را ندارد. توقعاتی که ممکن است باعث عدم درک لذت شوند.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 16:17  توسط خودم تنها  | 


نویسنده‌ی وبلاگی ، در کامنت‌های نوشته‌ی قبلی برایم نوشته بود که:
شما جماعت که 4 تا بازدید کننده دارین کسر شانتونه به یه وبلاگ که
 
تازه راه افتاده سر بزنین و نظر بدین‌!؟
واقعیت‌اش این است که چندتا نکته به نظرم می‌آید:
 
1.هر وبلاگی که بازدیدکننده‌ی زیادی دارد، لزوماً وبلاگ خوبی نیست. پس نگران تعداد
 
بازدید‌کننده‌هایتان نباشید. مثلاً یک کتابی که 50 بار تجدید چاپ می‌شود هم لزوماً
 
کتاب خوبی نیست. عامه‌پسند است شاید.
 
وبلاگ‌هایی که بازدیدکننده‌ی زیادی دارند، بیش‌تر از این‌که «خوب‌» باشند، «جذاب‌»
 
هستند. آدم‌ها را با نوشته‌هایشان جذب می‌کنند. موضوع به همین سادگی‌ست.
 
آدمهایی که وب‌لاگ می‌خونند، نیازهای مختلفی را با این «خواندن‌»شان برآورده
 
می‌کنند. یکی وبلاگ می‌خواند که «آموزش ببیند». یکی می‌خواهد «سرگرم شود».
 
یکی وبلاگ جنسی می‌خواند که «تحریک شود» و ... . آدم باید بداند که اگر دنبال
 
خواننده است، دنبال چه طیفی از خواننده است. شاید این‌طوری بهتر بتواند کاری کند
 
که «جذاب‌ باشد».
 
2.به طور معمول این‌طور است که آدم می‌نویسد تا خوانده شود. من به شخصه یادم
 
نمیاد که هیچ‌وقت نگران تعداد بازدیدکننده‌هام بوده باشم. انکار نمی‌کنم که روزی که
 
تعداد بازدیدکننده‌هایم از 50 60 تا به 500 600 تا رسید، ذوق‌زده شدم.
 
ولی برای به‌دست آوردن بازدیدکننده، خیلی «تلاش ملموسی» نکرده‌ام. شاید سعی
 
کرده باشم که خوب بنویسم و کم غلط و جذاب و ... ولی هیچ‌وقت یادم نمیآد رفته
 
باشم در وبلاگی کامنتی گذاشته باشم به این مضمون که «وب خوبی داری، به من
 
هم سر بزن» -
 
 
3.بازدیدکنندگان محترم، لزوماً قرار نیست که کامنت بگذارند. مثلاً پست‌های وبلاگ
 
خودم رو نگاه می‌کنم. به‌طور میانگین، شاید هر پست 10 تا کامنت داشته باشه
 
آن 1000 تا خواننده‌ی دیگه پس چه کار می‌کنند؟! من باید از دست‌شون ناراحت باشم
 
که چرا کامنت نمی‌گذارند؟
 
خب شاید دوست ندارند، شاید چیزی به نظرشون نمی‌رسد، شاید نوشته‌ی من
 
ارزش نظر دادن ندارد، شاید خسته‌اند، شاید حسش رو ندارند،و......پس می‌بینید
 
چه‌قدر موضوعات ساده، ابعاد پیچیده‌ای دارند؟!
 
4.یک وقت‌هایی آدم فکر مي‌کنه که بهترین وبلاگ‌نویس دنیاست، ولی بازدیدکننده
 
ندارد. همه‌ی ما زمانهایی از زندگی‌مان را در اشتباه به سر مي‌بریم
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 18:39  توسط خودم تنها  | 


یک زن هرگز نباید وقت آزاد داشته باشد ، باید دائم کار کند ، وگرنه به محض

 

اینکه بیکار شد به عشق فکر میکند.

 

گاهی فکر میکنم اگه آدم از هرکسی به اندازه خودش توقع داشته باشه دنیا

 

به کامش شیرینتره . از پدر و مادر به اندازه نقششون و تا حدی مشاور و راهنما و

 

دلسوز .از همسر و دوست و رئیس و مدیر و...الی آخر.

 

دختر خانومی که مستحضر حضورتان هست دیشب تماس گرفته بود در مورد

 

رابطه با دوست پسرش صحبت میکرد و همیشه از این موضوع گله داره که

 

هروقت در مواقع بیماری و یا بروز یه مشکل از دید خودش بزرگ به دوست پسرش

 

مراجعه میکنه نه تنها نمیتونه آرومش کنه بلکه سبب اختلاف و درگیری بین

 

خودشون هم میشه.

 

تفاوت دنیای ما مردها و شما خانومها گاهی اونقدر زیاد و خنده دار که هرکدوم از

 

ما با تمسخر میتونیم بگیم چطور طرفمون یه سری از چیزهای ساده رو نمیفهمه و

 

درک نمیکنه؟!

 

آدم ها به کسانی که دوستشون دارن چیزهائی رو میدن که در حالت متقابل اونو

 

خواستارن . مثلا" بسیاری از مردها تو بروز مشکل و یا مریضی احتیاج به آرامش

 

،تمرکز، و استراحت روحی و جسمی شاید از یک تا چند ساعت ( یه نمونه کاملن

 

نزدیک ِ خودم تا یکی دو روز ) دارن . و خوب میشه گفت در حالت متقابل بسیاری

 

از دخترها احتیاج به مراقبت ، توجّه بیشتر ، حمایت کلامی ،گوش دادن به حرفها

 

بدون تخریب شخصیت و بی اهمیّت شمردن اون ،و در نهایت ابراز علاقه و یا تکرر

 

در دفعات زنگ زدن و جویای حال و وضعیت عمومی رو دارن.و خوب وقتی یه

 

مشکلی پیش میاد هرکدوم به شیوه خودشون سعی میکنن به طرفشون کمک

 

کنن و نتیجه اش این میشه که طرف مقابل متهم به عدم درک میشه.

 

چه خوبه قبل از هرچیزی طرفتون رو بشناسین و همیشه یادتون باشه اون شخص

 

امکان داره با دوست قبلیتون ، همسر سابقتون ، همسران دوستاتون زمین تا

 

آسمون فرق داشته باشه .امّا مهم اینه که در حال حاضر شما توی همین رابطه

 

هستین و خواه ناخواه اون شخص ویژگی هائی داشته که شمارو به هم مربوط

 

کرده.به قول یه بنده خدایی مگه ما تو زندگی چقدر پول میگیریم که همش باید

 

همو درک کنیم.امّا به نظرم حتی اگه پولی هم نگیریم درک طرف مقابل سبب

 

میشه دنیا به کام خودمون بشه. چون عمرا" زنی فراموش کنه بی مهری طرفشو

 

در فلان مشکل و این قابلیت رو داره در هنگام بروز هر مشکل اونو بارها و بارها با

 

پتک بکوبه تو سرتون و تازه دستتون بیاد دنیا دست کیه؟

  

اینهایی رو که گفتم صرفا نظر شخصی بنده است لذا هرگونه انتقاد و بسته

 

پیشنهادی با کمال میل پذیرفته میشود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 17:9  توسط خودم تنها  | 


بالاخره ارتحال هالیدی هم تموم شد و ما مجددا به سر کار بازگشتیم.
 
تعطیلات که به ما حسابی خوش گذشت چند روزی رو به سفر به همدان و
 
سنندج اختصاص دادیم و ما بقیشو در منزل به سر بردیم .
 
در یکی از همین روزهایی که در تهران بودم و همه اهل خانه شمال تشریف داشتن
 
دم دمای صبح بود که موبایلم زنگ خورد،اون ورخط طرف بی‌حوصله به
 
نظرمی‌رسید دختر خانمی بود که چند ماهیست به عنوان یک دوست گاهی باهام
 
دردو دل میکنه و منم به عنوان مشاور تا جایی که از دستم بر میاد کمک و راهنماییش
 
میکنم.
 
از زمین و زمان مینالید و مدام نق می‌زد. می‌گفت: «فکر می‌کنم این روزها بدجوری
 
دارم وقتم رو تلف می‌کنم. اصلن روزهای خوبی نیست.» توی حرف‌هاش حس
 
کردم دلش می‌خواهد من را ببیند. گفتم: «می‌خوای بیا اینجا حرف بزنیم، ببینم
 
چته؟» خندید و پرسید: «خونه‌ای مگه؟ عیبی نداره؟» گفتم: «اره و کار خاصی ندارم.

رابطه‌ی عجیبی داریم. ۵ سال از من کوچک‌تر است و فکر می‌کنم بخشی از شخصیت
 
من و خوانده‌ها و نوشته‌هایم جذبش کرده. می‌داند تا به حال چندتا دوست‌دختر
 
داشته‌ام و گه‌گداری هم در موردشان کنجکاوی کرده و راستش را گفته‌ام.می‌گوید:
 
«گاهی وقت‌ها از حرف‌هات ناراحت می‌شم، اما یه خوبی داری که به آدم دروغ
 
نمیگی.»

رابطه‌مان عاشقانه نیست ، با پسری هم‌سن خودش دوست است.خودش می‌گوید

هنوز با کسی ارتباط غیر شرعی نداشته و این مسئله برای‌اش درگیری ذهنی ایجاد

کرده. پسره انگار دیوانه‌وار عاشق‌اش است، اما حس او به پسر به قول خودش این

گونه است: «دوست‌اش دارم، اما نه که فکر کنی اون طوری عاشق‌اش باشم. پسر

خیلی خوبیه اما بچه‌ است.»

اونروز که اومده بود دوستش چند بار زنگ زد و اون گوشی‌اش را جواب نداد.

پرسیدم: «چرا؟» گفت: «حوصله‌اش رو ندارم الان. می‌پرسه کجایی.» دوباره پرسیدم:

«خب چرا نمی‌گی کجایی؟» اول طفره رفت و بعد گفت: «درک نمی‌کنه. حسودی

می‌کنه. بعدش هم متنفرم از این‌که یکی دائم چکم کنه.»

نمی‌دونم باید با این رابطه چه کنم. نمی‌دونم از این رابطه چی می‌خواد
 .

نمی‌دونم باید چه کنم. شاید باید دیگر نیبنمش، به‌خصوص در چنین شرایطی. فکر

می‌کنم نباید بیش از این پیش بروم. نمی‌خواهم تصویری که از من در ذهن ساخته

خراب شود. و البته این فکر همیشه همراهم هست که: «شاید من کسی هستم

که فقط دوست دارد به او اعتماد کند و حرف‌های‌اش را بشنود.» دارم با او بازی

می‌کنم؟ نمی‌دانم. نمی‌خواهم که این طور باشد.به من گفت: «نمی‌دونم چه کاری

درسته چه کاری غلط. حسابی قاطی کردم. گیج شدم.» می‌خواستم بگویم: «من

بیش‌تر از تو گیجم.» اما گفتم: «به خودت زمان بده...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 15:3  توسط خودم تنها  | 


اگه بخوام زندگیم از نظر خودم رو تصویر کنم یه چیزی می شه تو این مایه ها که از دایو یه استخر خالی

می رم بالا. یه نگاهی به پایین که کف سیمانی استخره میندازم. بعد یه لبخند رضایتمندانه میزنم و

شیرجه میرم. زاتارپ می خورم اون کف له و لورده می شم ومغزم میاد تو دهنم. اما با لبخندی بر لب

پا میشم. دوباره میرم بالای دایو و همه این پروسه از نو. پروسه متناوبی که از درون خودم که زندگیش

می کنم، هیچچیش عجیب نیست و بهش تا آخر ادامه خواهم داد. اما گاهی که از بیرون نگاش می

کنم..حقیقتا مزحک تر از اون نمی تونم چیزی رو تصور کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 17:48  توسط خودم تنها  | 


بسم الله الرحمن الرحيم

انالله و انا اليه راجعون

اينجانب ح فرزند ح پس از یک ماه دپرسی در صحت عقل وصيت مي‌كنم:

کفن و دفن
ماده ۱ - پيكرم با رعايت تمامي شعائر مذهبي به خاك سپرده شود. نماز ميت اقامه شود و از عر زدن

بالاي كفن باز شده‌ام دريغ نشود. از اين كارهايي كه توي قبر مي‌كنند اعم از شانه تكان دادن و به پهلو

خواباندن و ورد خواندن توي گوش كلهم انجام شود.

ماده ۲ - مراسم سوم و هفتم و چهلم و سال و الخ با رعايت تمام جزئيات و دعوت از یک چپ فسیل ارزان

قیمت جهت سخنرانی در وصف خدمات من به کارگران، در مسجد برگزار شود.

تبصره یک: از اين مسجدهايي كه مراسم را با ميز و صندلي برگزار مي‌كنند نباشد. قشنگ هياتي كنار

هم بنشينند و چاي و خرمايشان را بخورند.

تبصره دو: برای سخنرانی دکتر الهی قمشه ای را پیشنهاد می کنم.

ماده ۳ - شام و نهار مراسم ها بنا به صلاحديد پدرم باشد. اصراري ندارم.

تبصره یک: اگر تصميم به غذا دادن گرفته شد مرغ نباشد كه يكي سينه بخواهد و يكي ران و خلاصه

پسرها با اين حرفها وسط مراسم عزای من خودشان را خراب كنند و كركر بخندند. كباب كوبيده بدهيد

و مراقب باشید دخترها هره كره نكنند.  تبصره دو: سهم بچه‌ها را كامل بدهيد.

ماده ۴ - من را در امامزاده ج دفن كنيد. اگر امامزاده ج جا نداشت هر جا غير از بهشت زهرا. با اين قبرهاي

سري دوزي شده بهشت زهرا كه شبيه كارخانه تدفين است و مرده ها شبيه مواد خام توليدش هستند

حال نمی کنم.

ماده ۵ - واضح است كه مواد بالا تماما جهت جلب رضايت خاطر والدينم است. آنها مي‌توانند در هر كدام از

اين مواد دخل و تصرف كنند.

تبصره یک: اگر آنها آنقدر از خودگذشته بودند كه عميقا دلشان بخواهد بنا به اعتقاد من با جنازه‌ام رفتار

كنند عرض مي كنم كه اصولا اهميتي ندارد. مي‌توانند هربلايي سر جنازه‌ام بياورند جز اينكه مثل قرتي‌ها

بسوزانندش.

تبصره دو: بد نيست به گزينه اهدا به باغ وحش پارك ارم جهت سير كردن شيرهاي گرسنه هم فكر شود.

ادامه دارد........

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 17:29  توسط خودم تنها  | 


ایضا از نوشته های پر از چس ناله ی خودم بدم میاد ، یکی از دلیل هایی هم که

 

ننوشتم این مدت همین بوده . حرفی جز لعنت و نفرین یه این مردم و دنیا و مافیها

 

نداشتم ، این چیزا هم که جدید نیست و نوشتن و ثبت کردن و خوندن نداره چون

 

کسی نه به دادت میرسه و نه کاری از دستشون برمیاد . اتفاق ِ خاصی هم نییفتاده

 

برای نوشتن، همچنان فقط پشت میز نشسته ام کار مکینم و میخورمو میخوابم و

 

حسابی چاق شده ام و این شکم حاج آقایی به سرعت در حال حرکت رو به

 

جلوست...هر چند احتمالش خیلی ضعیفه ولی یادم باشه اگه یه وقت یه بچه ای نوه

 

ای یا همچین چیزایی داشتم و به هیکلشون مینازیدن حتمن این روزام رو یادم بیاد و

 

نصیحتشون بکنم که اره،منم یه زمانی هیکل ام توپ بودو رو فرم بودم اینقد که حتی

 

نمیتونستم تصور کنم که روزی شکم بیارم ، یعنی هرچی به شکم ِ نگاه میکردم

 

میدیدم اصلن نمیشه هیچ رقمه من شکم بیارم و حالا برای یک کیلو وزن کم کردن و

 

یه سانت شکم آب کردن صد جامو جر میدم و پاره میکنم و دریغ از یه تکون که این

 

هیکل بخوره ! آرزو به دل موندم یه روز مثل قدیما یه تیشرت ِ تنگ بپوشم و این شکم

 

تابلو بازی در نیاره ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:46  توسط خودم تنها  | 


اگه آدم بدونه دلش چه مرگشه و چی می‌خواد باز یه چیزی.لااقل می شینه به خودش می‌گه که نمی‌شه

الان. حالا صبر کن شاید سال بعد. شاید هفته بعدیه قولی به دل خودش می‌ده بعد یه ذره آروم می‌شه

اما امون از وقتی که دل صاب مرده ندونه که چی‌بخواد و بهونه هیچی رو بگیرهاولش فکر می‌کنه

گرسنه‌است. میره یه چیزی کوفت می‌کنه. یه ساعت خوبه اما بعدش می‌بینه که چرا دوباره پس

گرسنه‌است.....بعد می‌گه خوب لابد سیگار بعد از غذاست. یادش هم میره که اصلا سیگاری نیست.

اون‌هم فایده نداره. زیر درخت خوابیدن و ادعای آدم های خوشحال از بهار رو در آوردن هم فایده نداره.

آخه چه مرگته صاب مرده؟ بهونه چی رو می‌گیری آشغال ؟

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 14:6  توسط خودم تنها  | 


یه زمانی تنها بودم..خیلی تنها!همیشه خودم بودم و هدفون یه واکمن سونی قدیمی که هر شب یکی دو ساعت توی گوشم صدا میکرد...توی  تاریکی زل میزدم به سقف اتاق و فکر میکردم...به عشقی که رسیدن بهش عجیب بود٬به احساساتی که الکی الکی رقیق میشد و ترکیبش با قد و قواره من جور در نمیومد٬به آدمایی که نبودن اگه هم بودن کمرنگ و بی صدا از وسط خیالات تاریک من توی همون شب ها رد میشدند.همه چیز عادی بود!شایدم غیر عادی!

تنها کاری که مطمن بودم ذره ای استعداد توش ندارم٬تنها چیزی که سریع ترین تصمیم رو واسش گرفتم باز کردن یه وبلاگ بود.گفتم خب مگه چیه؟بعد از خدمت که یه مدتی بی کارم به جای اینکه همش فکر کنم پا در هوا موندمو منتظر رنگ شدن سرنوشتم نشستم بذار سرمو به یه چیزی گرم کنم!...

نمیخوام صغری کبری بچینم...ولی معتادش شدم!دیدم چه راحت میشه همه ی افکار سیاه نیمه شبها رو روشن و رنگی کرد و پاشید وسط یه صفحه!شاید شادترین لحظات زندگیم مواقعی بودند که میدیدم یه نفر آفلاین میذاره و از عوض شدن حال و روزش میگه!دلم خوش بود به همین که اقلا اگه خودم دلم تنگه٬شاید بتونم یه نفرو از دلتنگی در بیارم!..دروغه اگه بگم روحیه خودم عوض نشد٬که شد!دورغه اگه بگم خودم عوض نشدم٬که شدم!دروغه اگه بگم از دیدن کامنتها توی دلم قند آب نمیشد٬که میشد!..و مهمتر از همه دروغه اگه بگم دوستای خوب و زیادی از همین چهار دیواری نصیبم نشد!

اون واکمن سونی نقره ای رفت توی کشوی آخر میز٬به جاش یه هدفون گنده اومد که یه دوستی واسم خریده بود و وصل میشد به کامپیوتر!حتی با اینکه هزار بار سیمش قطع شده و وصله پینش کردم اما دلم نمیاد عوضش کنم!شده جزیی از وجودم.......

این وبلاگ مسخره به من یاد داد که چه جوری از انزوا در بیام!دوستام زیاد شدندوموبایلم پر شد از شماره!خیلیا اومدن و رفتن٬خیلیا دور نمای منو دیدن و نزدیک شدن و فرار کردن...خیلی ها هم موندگار شدند!

زمان گذشت و اینجا هم شد یه جایی مثل همون اتاق تاریک خودم...عادت کرده بودم که بنویسم که بخندیم و بخندم...ولی الان چهار سال و نیم از اون زمان گذشته و من الان توی کشوی میزم یه بسته فلوکسیتین قایم کردم٬کنار همون واکمن قدیمی!هنوز راضی نمیشم که یه کپسول مسخره با یه لیوان آب بی مزه بتونن منو نجات بدن..میخوام همیشه  توی کشو بمونه٬توی همون تاریکی پیش همون واکمن

الان یه ساله که پا در هوام...شبا بیدارم ولی چشمامو باز نمیکنم که سقف بالای سرمو ببینم٬روزا هم صدای هیچکسو نمیشنوم!زل میزنم توی چشمشون و فقط سرمو تکون میدم...دلداری های الکی٬حرفای تکراری٬دغدغه های بی رنگ و رو٬تکرار طلوع و غروب.... و من که احساس میکنم وسط مثلث برمودا گیر کردم و عین یه شبح از جلوی بقیه قربانیا رد میشم!

...

خوب میشم...مگه نه؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 16:24  توسط خودم تنها  |